ميان خوف و رجايم كه دارد اين دهليز * درى به صحن اميد و درى به عرصهء بيم
چو ناز جمله نيازست و نعمتم نقمت « 1 » * چه سود پرورش تن مرا به ناز و نعيم
به زير خشت سرت عاقبت شود پامال * اگر كلاه نمد كج نهى وگر ديهيم
اگر توانى تأخير مرگ كن نفسى * چه سود از اينكه كنى بر معاشران تقديم
ز تن بكاه اگر ميل رهرويست ترا * كه قطع باديه مشكل بود ز مرد جسيم
فزايش بدنت مطلبست و غافل ازين * كه ثقل تن كشدت عاقبت به قعر جحيم
مريض نفسى و خود را صحيح پندارى * مرضشناس نهاى بر تو چيست نام حكيم
حيات كالبد آدمى به روح خوشست * چه زندگيست ترا تن صحيح و روح سقيم
ترا كه داعيهء صحبت صحيحانست * ازالهء مرض نفس مطلبيست عظيم
تو در طهارت وسواس مىكنى و ترا * ز وسوسه چو ادبخانه كرده ديو رجيم
چو در نماز ترا دل به جمع سيم و زرست * چه سود ازين كه كنى رو به سوى ركن و حطيم « 2 »
غرض ز رفتن حجت همينقدر باشد * كه وانمايى سوگندهاى خويش عظيم
ترا كه در بن هر مو مقيم نمروديست * چه نفع دارد طوف مقام ابراهيم
غرض ز حفظ عدالت به غير ازين نبود * كه در مجالس از ارذال واكشى تعظيم
اگر مراد تو زينها نجات آخرتست * نمىخرند در آنجا به غير قلب سليم
به ضبط مال پدر مردگان امينى ليك * به منع وى پدر ديگرى براى يتيم
به گاه جمع فراخست دامنت چون نون * به وقت صرف دلت تنگ همچو حلقهء ميم
هزار گيرى و گويى كه موسعست « 3 » مُثاب * ولى يكى نفشانى كه مسرفست اثيم
بسست موعظه فياض بس بود اينها * نه مقتداى لِئامى نه مقتدى به لئيم
بيابيا و ز سر گير مطلعى كه شود * ز ذوق آن دل انديشه تا ابد به دونيم
تجديد مطلع
[ ز ناتوانى از خويش مىروم چو نسيم ]
ز ناتوانى از خويش مىروم چو نسيم * ز ضعف چون نفس غنچه مىشوم تسليم
نفسنفس ، نفس خسته مىرود از خويش * اگر درآرد دوشى به زير بار شميم
نشاط عيد فنا آنچنان عروج گرفت * كه زد كلاه نمد پشت پاى بر ديهيم
هامش
( 1 ) - نقمت ، عذاب .
( 2 ) - حطيم ، ديوار كعبه ما بين ركن زمزم و مقام .
( 3 ) - موسع ، توانگر .