تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان فياض لاهيجى ( فارسى ) — صفحة 117

مساهمون:

ص١١٧
ميان خوف و رجايم كه دارد اين دهليز * درى به صحن اميد و درى به عرصهء بيم چو ناز جمله نيازست و نعمتم نقمت « 1 » * چه سود پرورش تن مرا به ناز و نعيم به زير خشت سرت عاقبت شود پامال * اگر كلاه نمد كج نهى وگر ديهيم اگر توانى تأخير مرگ كن نفسى * چه سود از اينكه كنى بر معاشران تقديم ز تن بكاه اگر ميل رهرويست ترا * كه قطع باديه مشكل بود ز مرد جسيم فزايش بدنت مطلبست و غافل ازين * كه ثقل تن كشدت عاقبت به قعر جحيم مريض نفسى و خود را صحيح پندارى * مرض‌شناس نه‌اى بر تو چيست نام حكيم حيات كالبد آدمى به روح خوشست * چه زندگيست ترا تن صحيح و روح سقيم ترا كه داعيهء صحبت صحيحانست * ازالهء مرض نفس مطلبيست عظيم تو در طهارت وسواس مىكنى و ترا * ز وسوسه چو ادبخانه كرده ديو رجيم چو در نماز ترا دل به جمع سيم و زرست * چه سود ازين كه كنى رو به سوى ركن و حطيم « 2 » غرض ز رفتن حجت همين‌قدر باشد * كه وانمايى سوگندهاى خويش عظيم ترا كه در بن هر مو مقيم نمروديست * چه نفع دارد طوف مقام ابراهيم غرض ز حفظ عدالت به غير ازين نبود * كه در مجالس از ارذال واكشى تعظيم اگر مراد تو زينها نجات آخرتست * نمىخرند در آنجا به غير قلب سليم به ضبط مال پدر مردگان امينى ليك * به منع وى پدر ديگرى براى يتيم به گاه جمع فراخست دامنت چون نون * به وقت صرف دلت تنگ همچو حلقهء ميم هزار گيرى و گويى كه موسعست « 3 » مُثاب * ولى يكى نفشانى كه مسرفست اثيم بسست موعظه فياض بس بود اين‌ها * نه مقتداى لِئامى نه مقتدى به لئيم بيابيا و ز سر گير مطلعى كه شود * ز ذوق آن دل انديشه تا ابد به دونيم

تجديد مطلع

[ ز ناتوانى از خويش مىروم چو نسيم ]

ز ناتوانى از خويش مىروم چو نسيم * ز ضعف چون نفس غنچه مىشوم تسليم نفس‌نفس ، نفس خسته مىرود از خويش * اگر درآرد دوشى به زير بار شميم نشاط عيد فنا آن‌چنان عروج گرفت * كه زد كلاه نمد پشت پاى بر ديهيم
هامش
( 1 ) - نقمت ، عذاب . ( 2 ) - حطيم ، ديوار كعبه ما بين ركن زمزم و مقام . ( 3 ) - موسع ، توانگر .