تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان فياض لاهيجى ( فارسى ) — صفحة 118

مساهمون:

ص١١٨
سرفتادگى ماست اينكه مىبينى * كه سر به زانوى او خواب كرده عرش عظيم رسيد كار به جايى فروتنيها را * كه دست و پا نزند بسملم ز تيغ غنيم « 4 » دوا چه سود دلم را كه درد بىلطفست * ز دشمنان چه توقع كه دوست نيست رحيم نكرد خنده به رويم بجز شكستن رنگ * نبست رشتهء جانم بجز گسستن بيم درين محيط فنا و درين مَهَبّ « 5 » بلا * به بىقرارى موجم به اضطراب نسيم به هيچ چيز تسلى نمىتوانم شد * مگر به صحبت جانبخش صدر هفت اقليم خدايگان جهان صدر خطهء ايمان * سپهر امن‌وامان آفتاب شرع قويم رواج ملت و دين ميرزا حبيب اللّه * كه هست خاك درش كحل ديدهء تعظيم بدست بحر نوال و بدل جهانِ كمال * بشان سپهر بلند و به رتبه عرش عظيم كسى كه راه بيابد به آستانهء او * دلش نيايد از آنجا شدن به باغ نعيم پناه دادهء او بَم « 6 » نمىخورد ز فلك * اميد ديدهء او رم نمىكند از بيم به دوستان وى او را چه كار گوييدش * كه پا دراز كند آسمان به حدّ گليم به دور سفرهء روگرمى مروت اوست * هزار دست و زبان سوخته بسان كليم عزيز مصر ولاى تو از فواضل جود * هزار يوسف كنعان دل خريده به سيم عموم از تو به نوعى گرفت جنس كمال * كه بيش ازين نبود جنس قابل تعميم به پيش راى منيرت چو مرتفع گردد * تنزل ار نكند آفتاب دارد بيم به زلفِ شاهدِ خُلق تو گر وزد شايد * كه عطر گل نكند تر دگر دماغ نسيم درست گردد رنگ شكستهء خورشيد * تو موميايى اگر بخشيش ز لطف عميم صراط شرع تو ازبس‌كه مستقيم بود * كسى كه منحرف از وى شود فتد به جحيم نشد ميان تو و فضل جَعل متخلخل « 7 » * كه بود لازم ذات تو اين صفت ز قديم اگرنه علت و معلوليت بدى دادى * خرد به جوهر فعّال از شرف تقديم چو قسم هركه برد حصه از تو چون مقسم * تواند از مددت شد به آفتاب قسيم « 8 » هيولاست كه رنگى ندارد از صورت * به پيش جوهر ذات تو ذات خصم لئيم هنوز نسبت دوريست اينكه سنجيدم * ميان خصم تو و او تفاوتيست عظيم كه هست قابل هر صورت او ز استعداد * به ضد جمله صوَر ذات خصم را تقويم به فردِ وهمى خصم تو مكتفيست كه نيست * وجود مطلق ازين بيش قابل تعميم
هامش
( 4 ) - غنيم ، دشمن . ( 5 ) - مَهَب ، وزيدن‌گاه باد . ( 6 ) - بم ، ضربهء كف دست . ( 7 ) - جعل ، آفريدن ؛ ميان ذات و فضيلت فاصله نشده است . ( 8 ) - قسيم ، شريك ، هم‌بخش .