سرفتادگى ماست اينكه مىبينى * كه سر به زانوى او خواب كرده عرش عظيم
رسيد كار به جايى فروتنيها را * كه دست و پا نزند بسملم ز تيغ غنيم « 4 »
دوا چه سود دلم را كه درد بىلطفست * ز دشمنان چه توقع كه دوست نيست رحيم
نكرد خنده به رويم بجز شكستن رنگ * نبست رشتهء جانم بجز گسستن بيم
درين محيط فنا و درين مَهَبّ « 5 » بلا * به بىقرارى موجم به اضطراب نسيم
به هيچ چيز تسلى نمىتوانم شد * مگر به صحبت جانبخش صدر هفت اقليم
خدايگان جهان صدر خطهء ايمان * سپهر امنوامان آفتاب شرع قويم
رواج ملت و دين ميرزا حبيب اللّه * كه هست خاك درش كحل ديدهء تعظيم
بدست بحر نوال و بدل جهانِ كمال * بشان سپهر بلند و به رتبه عرش عظيم
كسى كه راه بيابد به آستانهء او * دلش نيايد از آنجا شدن به باغ نعيم
پناه دادهء او بَم « 6 » نمىخورد ز فلك * اميد ديدهء او رم نمىكند از بيم
به دوستان وى او را چه كار گوييدش * كه پا دراز كند آسمان به حدّ گليم
به دور سفرهء روگرمى مروت اوست * هزار دست و زبان سوخته بسان كليم
عزيز مصر ولاى تو از فواضل جود * هزار يوسف كنعان دل خريده به سيم
عموم از تو به نوعى گرفت جنس كمال * كه بيش ازين نبود جنس قابل تعميم
به پيش راى منيرت چو مرتفع گردد * تنزل ار نكند آفتاب دارد بيم
به زلفِ شاهدِ خُلق تو گر وزد شايد * كه عطر گل نكند تر دگر دماغ نسيم
درست گردد رنگ شكستهء خورشيد * تو موميايى اگر بخشيش ز لطف عميم
صراط شرع تو ازبسكه مستقيم بود * كسى كه منحرف از وى شود فتد به جحيم
نشد ميان تو و فضل جَعل متخلخل « 7 » * كه بود لازم ذات تو اين صفت ز قديم
اگرنه علت و معلوليت بدى دادى * خرد به جوهر فعّال از شرف تقديم
چو قسم هركه برد حصه از تو چون مقسم * تواند از مددت شد به آفتاب قسيم « 8 »
هيولاست كه رنگى ندارد از صورت * به پيش جوهر ذات تو ذات خصم لئيم
هنوز نسبت دوريست اينكه سنجيدم * ميان خصم تو و او تفاوتيست عظيم
كه هست قابل هر صورت او ز استعداد * به ضد جمله صوَر ذات خصم را تقويم
به فردِ وهمى خصم تو مكتفيست كه نيست * وجود مطلق ازين بيش قابل تعميم
هامش
( 4 ) - غنيم ، دشمن .
( 5 ) - مَهَب ، وزيدنگاه باد .
( 6 ) - بم ، ضربهء كف دست .
( 7 ) - جعل ، آفريدن ؛ ميان ذات و فضيلت فاصله نشده است .
( 8 ) - قسيم ، شريك ، همبخش .