گر بتازى بر درشتيهاى ايامش سبك * مىكند چون معنى نازك به خاطرها گذار
ور به روى برگ گل خواهى كه تازى چون نسيم * مىدود هموارتر از رنگِ مى بر روى يار
شوخ مستى چابكى كز شوخ مستيهاى او * جز نگاه شه كسى ننهاده بر دستش چِدار « 3 »
شيههاش در صيدگاه از هر طرف گردد بلند * بسته گردد شش جهت راه رميدن بر شكار
سرعتش چون شعلهء جَوّاله « 4 » گرداگرد صيد * چون شكار جرگه « 5 » سازد از سوارانش حصار
گر ز مشرق سوى مغرب تازيش در نيمه شب * سايهء پيشين به وقت صبح دريابد سوار
پادشاها پادشاهى مر ترا زيبد كه هست * عقل پيرت ملكگير و عدل ميرت ملكدار
عقل شيخ و طبع شوخ و عزم پيش و جزم بيش * عشق دولت حسن عشرت درد دين و مرد كار
شوكتى همچون شكوه عشق دير از جا درآى * صولتى چون جرئت ديدار زود از پا درآر
عيش و عشرت چون تمناى حبيبان بر دوام * ذوق و بهجت چون جفاهاى رقيبان برقرار
از تصرفهاى طبع شوخ عشرتپرورت * مىتوان گفتن كه هستى عيش را پروردگار
حسن دولت از تو همچون حسن دين از مصطفى * نظم ملك از تيغ تو چون نظم شرع از ذو الفقار
شه جوان دولت جوان عشرت جوان لذت جوان * مژده اى پيران كه باز از نو جوان شد روزگار
هر دو از يك چشمه سيرابند چون جام و سبو * عيشِ روزافزون شاه و حسنِ روزافزون يار
ختم كن فياض هنگام دعاى دولتست * دل اجابت را مبادا خون شود از انتظار
تا كمان نوع انسان نايد از قوّت به فعل * جز به حسن تربيت از پادگاه « 6 » روزگار
تربيت هر مستعدى را ز درگاه تو باد * دين و دانش را مبادا جز به اين در افتقار
سايهء پروردگارى كم مباشى از جهان * تا جهان در كار دارد سايهء پروردگار
32 در مدح ميرزا حبيب اللّه صدر
[ درين رباط دو در نه مسافرم نه مقيم ]
درين رباط دو در نه مسافرم نه مقيم * كه خانه پرخطر افتاده است و ره پربيم
هامش
( 3 ) - چدار - ق 19 / 6 .
( 4 ) - جوّاله ، بسيار جولانكننده ، گردگرد ، آتش چرخان ؛ شعلهء جوّاله ، آن را گويند كه چوبى دراز گرفته به هر دو سر آن مشعل افروخته بسرعت آن را گرداگرد سر و پهلوى خود بگردانند .
( 5 ) - جرگه ، حلقه ، حوزه ، صف ؛ شكار جرگه ، شكارى كه حيوانات شكارى را از هر سوى به محلى رانند تا شكار شاه و امير آسان گردد .
( 6 ) - پاد ، پاس ، نگهبان .