تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان فياض لاهيجى ( فارسى ) — صفحة 115

مساهمون:

ص١١٥
خسرو صاحب‌فزان كيخسرو جمشيدشان * داور گيتىستان داراى گردون اقتدار شاه اسكندر حسب اسكندر حيدر نسب * صفدر ثانى لقب دين‌پرور دانش عيار پادشاه پادشاهان جهان عباس شاه * آفتاب دين و دولت سايهء پروردگار پادشاهى كز فروغ جبههء اقبال او * ظلمت از عالم گريزانست چون ليل از نهار تا ابد از جوهر شمشير عالمگير اوست * در امان از طعنهء بىجوهريها روزگار در ديار عدل او گُرگينه « 1 » پوشد گله‌بان * در بهار خلق او گلدسته بندد نوك خار در رياض سلطنت نخلى چنين هرگز نرُست * ميوه‌اش خورشيد تابان سايه‌اش ابر بهار تاج‌دارى اين‌چنين بر تخت شاهى كس نديد * تاج از وى سرفراز و تخت از وى پايدار بزم و رزم از نسبت او هر دو كامل رتبه‌اند * بزم را كيخسروست و رزم را اسفنديار پادشاهى جامه‌اى بر قامت رعناى اوست * چون قباى دلبرى بر قامت زيباى يار نُه صفت در كار باشد امتياز مرد را * تا بود شايستهء فرماندهى در روزگار عقل كافى علم وافى ذات خوش‌طبع نجيب * همت سرشار و خُلق و جرئت و حلم و وقار گر نديدستى به يك جا مجتمع اين نُه صفت * هان ببين در پادشاه عدل‌پرور آشكار علم او چون عقل ذاتى طبع چون جوهر نجيب * همتش گردون‌نوَرد و جرئتش دشمن شكار عرض خُلقش چون فضاى لامكان بىمنتها * بحر حلمش همچو درياى تجرد بىكنار از وقارش با همه شوخى كه دارد در مزاج * حيرتى دارم كه شيخى مىنمايد بىوقار عالم صبر و تحمل را شكوهش كوه قاف * عرصهء مردانگى را مرديش مردانه‌وار ناوكش جوزا شكاف و نيزه‌اش پروين گسل * استخوان‌سا گرز و شمشيرش اجل بر فرق نار جمله عالم گر ز مردان و سواران پر شوند * همچو او بر مركب مردى نبينى يك سوار فوج فوج دشمن از تيغش دوان تا كوى مرگ * موج دريا از ميان مشتِ خس آرد بر كنار جوشنش حفظ الهىّ و زره زلف بتان * وز تحفظ « 2 » چار حدّ عالمش آيينه‌دار حقهء زر دُرفشان بر فرق او چون آفتاب * در سعادت بر سرش بال هما گوهر نثار جام بزمش كاسه‌اى از حوض كوثر پرشراب * تيغ رزمش جدولى از چشمه‌سار ذو الفقار باغ دين از قامتش دلكش‌تر از گلشن چو سرو * در كفش جام مى از گل تازه‌تر بر شاخسار غير گردون بر نمىتابد شكوه آفتاب * گر فلك گويم سمندش را مرا معذور دار آن سبك‌سيرى كه با سختى سُم از راه نرم * چون نسيم از سير دريا برنمىگيرد غبار گر ز پستى بر بلندى پويه بردارد رود * چون نگه كز سوى دشت آيد به سطح كوهسار وز بلندى سوى پستى چون گرايد بگذرد * همچو موجى كز ميان بحر آيد بر كنار
هامش
( 1 ) - گرگينه ، پوستين . ( 2 ) - تحفّظ ، خويشتندارى .