تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان فياض لاهيجى ( فارسى ) — صفحة 113

مساهمون:

ص١١٣
دوشينه كه مست فكر بودم * با جان حزين و خاطر شاد در عالم قدس مىپريدم * از قيد علاقه گشته آزاد در مكتب قدسيان كه آنجا * نفسست خليفه عقل استاد ديدم كه زبان عقل فعال * زين نكته همىسرود اوراد هر ذره كه در جهان جسمست * ز آباء و ز امّهات و اولاد شبهى دارد وراى اجسام * مثلى دارد برون ز ابعاد صدر الحكماء كه مادر طبع * فرزند چنين به دهر كم زاد من مثل ويم به عالم قدس * مانند من او به دار ابعاد معراج خيال بود و من مست * كاين مژده بلند نشئه افتاد من ياد ندارم آنچه ديدم * خود مىدانى دگر چه رو داد شاهى چه كند كسى كه از صدق * با بندگى تو گشت معتاد تقدير نخواهدش گشودن * هر عقده كه فطرت تو بگشاد مشكل بودى اگر نبودى * انصاف تو يار آدميزاد بسيار زمانه جستجو كرد * تا چون تو دُرى به دستش افتاد اى گوهر قيمتى ز دستت * آسان آسان نمىتوان داد خواهم شمرم فضايلت را * ليكن ز كجا بيارم اعداد كلك تو كليد مشكلاتست * هر عقده كه بسته بود بگشاد كو افلاطون و كو ارسطو * ها من شاگرد و ها تو استاد در خدمت تو نشسته بوديم * ديروز به خاطر خوش و شاد شد شاهد فضلت از سر ناز * در جلوه و داد دلبرى داد از عشوهء آن پريوش شوخ * شورى به ميان مجلس افتاد دلداده اگرچه داشت بسيار * عاشق دل خود به تازگى داد بر عاشق تازه اى وفا كيش * رحمى كه نديده جور و بيداد امروز شنيده‌ام كه آن ماه * در مكتب قدسيان شد استاد من بر سر كوچه‌اش نشينم * تا آنكه شود ز مكتب آزاد تا ناز كند جوان به عاشق * تا عاشق از اوست مست بيداد معشوق صفت هميشه باشى * شادان و طرب‌كنان و دلشاد بدخواه تو همچو بخت عشاق * از صفحهء روزگار گم باد