استاد كيمياگر من آنكه تا ابد * بر صنع كيمياگريش طبع من گواست
طبعم كه خاك تيرهء جهل و غرور بود * از صنع كيمياگريش اين زمان طلاست
از چاه ذُل رساند به معراج عزتم * اقبال او كه بر سر من سايهء هماست
صدر جهان و عالم احسان و عقل كل * كز وى كمال را شرف و فضل را بهاست
مشكات عقل را به هنر فكر اوست زيت * مصباح شرع را به مثل علم او ضياست
ارباب فكر را نظر مستقيم او * تا روز حشر در كف انديشهها عصاست
آيينههاى باطن اهل شهود را * در مشهد تجلى او صيقل جلاست
در خلوت مشاهده افلاطنِ به هوش * در مجمع مناظره رسطوى تيز راست
مشّائيان پياده و او در ميان سوار * اشراقيان فتاده و او در ميان بپاست
خرمنكشان فلسفه گردند گرد او * زيرا كه ذات او به مثل قطب اين رحاست « 6 »
بىاو درين زمانه چنانم كه فى المثل * كام نهنگ بر دلم اين نيلگون فضاست
آتش همىفشاندم اين آسمان به سر * چشم ستاره بر سر من چشم اژدهاست
جسم شكسته را دم شمشير بسترست * پهلوى خسته را ز دُم شير متكاست
تا رخت بسته است ازين تيرهگون سرا * تا آن سراش تكيهگه پهلوى بقاست
طفل رضيع ميل به پستان چسان كند * ميلم هزار مرتبه افزون بدان سراست
او بود جان و من به مثل قالبى ازو * رفتست جان و قالب بىجان همى بهجاست
آرى هما چو مىشود از آشيان جدا * كى آشيانه را حد پرواز با هماست
شايد به جذبهاى كشدم سوى خويشتن * هرچند جسم و جان را مركز ز هم جداست
جايى كه جان پاك نبى مىكند عروج * گر جسم وى مشايعت جان كند رواست
اى كرده جسم پاك تو جان در تن زمين * شد جانور زمين ز نوال تو و سزاست
چون خاك تيره جانور از فيض عام تست * جانم كه خاك تست ز جان پس چرا جداست
در راه كعبه حكم قضايت بسر رسيد * هجرت چو بوده سوى خدا ، اجر بر خداست
در راه كعبه رفتنت اى من فداى تو * دل را به سوى نكتهء باريك رهنماست
اين خود مقررست كه ارباب هوش را * قطع طريق كعبه نه تنها همين به پاست
تن چون به سوى كعبهء تنها شود روان * جان را به سوى كعبهء جانها شتابهاست
دانى كه چيست كعبهء جان ، جان كعبه اوست * قطع طريق وادى او قطع ما سواست
تكليف تن به كعبه به نزديك هوشمند * جان را به خوان نعمت قرب خدا صلاست
تا آنكه وصل كعبه شود جسم را نصيب * جان را به ربّ كعبه همه كامها رواست
هامش
( 6 ) - رحا ، آسيا .