شاه چون يوسف عزيز مصر زين و زهر طرف * حلقهء چشم زليخا حلقهء چشم ركاب
چون نهد پا در ركاب و چون به كف گيرد عنان * در عنان كيخسرو افتد در ركاب افراسياب
اى مدار دهر را بايستتر از آسمان * وى جمال روز را در كارتر از آفتاب
عهد ملكت گلشن ايّام را فصل بهار * دور گردون را بهار دولتت عهد شباب
روز عرض لشكرت تعبير آن خواهد شدن * گر شبى بيند فلك روز قيامت را به خواب
كى زر خورشيد هرگز رايج افتادى چنين * گرنه از نام تو كردى سكهء نور اكتساب
خطبه را كى مىشدى آوازه بر چرخ بلند * گرنه با آوازهء نامت نمودى انتساب
در سرش افتاده پندارى هواى دشت تو * لاجرم خاطر تهى كردست از دريا حباب
بدر گردون تا مقابل ديده ماه پرچمت * رفته رفته مىكند پهلو تهى از آفتاب
چون ز جوهر چين فتد برابر وى شمشير تو * در درون سنگ گردد آتش از بيم تو آب
پادشاها حاجتى دارم به خاك درگهت * حاجتى كز سرمه دارد ديدهء ناكرده خواب
داو « 4 » را كامى به دل دارم كه مىگويم برمز * زانكه شاهى چون تو شايد كامبخش و رمزياب
من به لذتهاى دنيا چشم اندازم ز دور * زانكه چون نزديك گردى خاك بنمايد سراب
ليك لطفت لذتى دارد كه ترسم ياد آن * محو سازد از دل من وعدهء يوم الحساب
من كه حرف سرنوشتم بوده از روز ازل * انتساب اين حريم و التجاى اين جناب « 5 »
من كه داده آب و تاب گوهر من بىگزاف * گردش اين آسمان و تابش اين آفتاب
من كه تا بستست بر من آب رحمت آسمان * كِشتهء اميد خود را دادهام زين چشمه آب
اينكه رنجورم سراسر ديده بودم اين دوا * اينكه مخمورم لبالب خورده بودم اين شراب
تشنه گر آبى خورد از چشمهء حيوان خوشست * ورنه آب جوى مردم مىبرد از روى آب
در سواد نسخهء شرح پريشانى پرست * فرد فردم همچو دفتر جزو جزوم چون كتاب
خون دل خوردم بسى نه بلكه دل خوردم بسى * داشتم از پهلوى دل هم شراب و هم كباب
گر به درد من رسد كس آن تو خواهى بود و بس * ورنه مىدانم ندارد كس سؤالم را جواب
زمزم لطف ترا آن تشنهام كز بيخودى * در ميان دجله جان مىداد و خوش مىگفت آب
عرض حاجت كردم اكنون مىروم كز بهر شاه * پر كنم هفت آسمان را از دعاى مستجاب
تا سپهر از انجم آرد از براى شه سپاه * تا فلك از ماه نو دارد سمندش را ركاب
دولت شه روزافزون باد چون نور هلال * لشكرش همچون كواكب برتر آيد از حساب
آسمان در زير بار منت اين آستان * نيّر اعظم به مژگان خاكروب اين جناب
هامش
( 4 ) - داو ، نوبت ، نوبت بازى .
( 5 ) - جناب - ق 3 / 3 .