تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان فياض لاهيجى ( فارسى ) — صفحة 109

مساهمون:

ص١٠٩
بدين بزرگى و حشمت بدين جلالت و جاه * تمام عمر به كوچك‌دليش « 3 » پيمانست نديده است چو او كس بزرگ كوچك دل * كه كوچكى و بزرگى برو ثناخوانست هميشه فيض به افتادگان رسد ز درش * كه خاك مطرح انوار مهر تابانست بزرگى فلكش در نظر نمىآيد * كه سر بزرگى پيشش به خاك يكسانست يكيست نسبت فقر و غنا به مجلس او * كه سنگ قالى بزم ويست اگر كانست بزرگ كوچك دل را زوال ممكن نيست * بزرگيش را كوچك‌دلى نگهبانست فتادگيست كه معراج سربلنديهاست * بزرگ نيست كز افتادگى هراسانست رهين منت خلق ويست در عالم * هران دلى كه پذيراى معنى جانست تمام عمر به لب ورد شكر او دارند * نه آدمى ، كه سخن در نبات و حيوانست زبان سوسن آزاده را نمىفهمى * كه در مكارم او چون به شكر گردانست ز فيض او سر خارى چنان نصيب گرفت * كه دسته‌دسته گلش وقف بر گريبانست چو گل شكفته ندانم بهار خلقش را * كه خامه در صفت او هزاردستانست به چشم اهل نظر مجلسش گلستانيست * كه غنچهء گل او بلبل خوش‌الحانست چه حالتست ندانم بهار بزمش را * كه در چمن چمنش برگ گل غزل‌خوانست نصيب داشته از التفات او ز ازل * بلندرتبگى شعر تا ابد زانست به ملك مصر خيال بديهه پردازش * كه بندى سفر كاروان كنعانست روا بود كه زليخاى لفظ ناز كند * چنين كه يوسف مضمون بكر ارزانست به نورِ بينش او مىتوان مشاهده كرد * علاقه‌اى كه به هم رابط تن و جانست شكفته از نفس او بود دماغ سخن * صبا كليد سبك‌روحى گلستانست به نسبت قلم نكته ريز او باشد * كه سرو تا به ابد سرفراز بستانست به پاكدامنيش مىتوان قسم خوردن * كه جز ز خون ستمگر كشيده دامانست به پيش دشمن اگر تيغ از غلاف كشد * چنان به چشم درآيد كه مرگ عريانست چنان به سينهء خصمست الفت تيرش * كه تا گذر كند از پشت او پشيمانست ز بيم او چو زبان عدو به بند افتد * سنان اوست كه در مدعا زبان‌دانست به روى زين چو مسلّح نشيند و تازد * ز عكس برق يراقش جهان گلستانست بود چو موج گهر در يراق گوهر غرق * به بحر معركه هرگه كه گرم جولانست سپاه را چه غم از كلفت پريشانيست * كنون كه خانهء زين اين‌چنين به سامانست سمند نرم عنانش چو گرم‌پويه شود * فلك ز بيم تك و پوى او هراسانست
هامش
( 3 ) - كوچك‌دلى ، حسن خلق ، ملايمت .