مُت بِالاراده جان من امروز ازين امل * گر . . . « 3 » ترا مايهء رجاست
مردن درين سراچهء فانى به كام دل * تاريخ مولد تو به عشرتگه بقاست
گر اين لباس عاريت از تن برون كنى * در زير آن براى تو آمادهء حلّههاست
در دوزخ طبيعت اگر سوختى كنون * فردا بهشت نقد ترا در كف رضاست
ور زانكه مر عوارض طبعت بود بهشت * در دوزخى چو بر عَرَضَت دست نارساست
چون نفس را گزير نباشد ز دوزخى * اينجا كن اختيار كه هم زودش انقضاست
بىزحمت گداز طلا را خلاص نيست * جور طبيعت آتش و نفس تو چون طلاست
دانسته مرد دين ستم چرخ مىكشد * هرچند حكم او به سرِ آسمان رواست
دنياست پشت آينه ، عقباست روى آن * اين رو همه كدورت و آن رو همه صفاست
آيينهگر بعمد كند تيره پشت وى * كاين تيرگىّ پشت برو مايهء جلاست
خواهى اگر بفرض كه پشتش چو رو كنى * آن پشت رو نگردد و آن روى خود قفاست
دنيا و آخرت ز چه كس را نمىدهند * گر وهم كردهاى كه ز بخلست اين خطاست
شب را به روز جمع نكردست هيچكس * جمع ظلام و نور نيايد بعقل راست
معقول را تصور محسوس كردهاى * اين پنبهات به گوش دل از غايت شقاست
دل دادهاى به ارض طبيعت خطاست اين * اجسام اخروى همه از جوهر سماست
راضى شدم به جور طبيعت به زور عقل * كاين باعث نفور ارادت ازين دغاست
مارت اگر به جان برساند گزند نيش * لون مصوّرش نه سزاوار احتماست « 4 » ؟
چون خوب در روى فرحش حاصل غمست * چون نيك بنگرى سَقَمش « 5 » مايهء شفاست
تا تنگتر كند به دلم تنگناى دهر * جور زمانه را به نظر قدر كيمياست
هر زخم جان گسل ز سنان ستارهام * در سينه همچو روزن اميد دلگشاست
قطعى به غير قطع تعلق نمىكند * تيغم ز آفتاب به سر شهپر هماست
تا ديده بر حقارت دنيا شود بصير * در چشم من كدورت ايام توتياست
سنگى به تازه دست سپهرم به شيشه زد * كز وى تمام روى زمين شيشهپارههاست
دل بارها شكست مرا از فلك ولى * اين دلشكستگيست كه سربار بارهاست
بر جانم از مصيبت استاد من رسيد * دردى كه بر دل على از فقد مصطفاست
خالى نبودم ار چه دمى از مصيبتى * آنها جدا و اين غم دندانشكن جداست
استاد من كه هم اب و هم ربّ معنويست * تا حشر اگر پرستش خاكش كنم رواست
هامش
( 3 ) - در نسخهها : گر تحيى بالطبيعه ؛ و در يك نسخه : گرحى ؟ ؟ ؟ بالطيفه .
( 4 ) - احتما ، پرهيز ، احتياط .
( 5 ) - سقم ، سقّم ، بيمارى .