شهباز جان پاك تو همراز جبرئيل * كش دست و لب به مايدهء قرب آشناست
زان پيشتر كه جسم ره كعبه طى كند * شوقش به وصل كعبهء جانها رساند راست
در راه كعبه مرده و آسوده در نجف * اى من فداى خاك تو اين مرتبت كراست « 7 »
از راه كعبهات نجف آورد سوى خويش * اين جذبه كار قوّت بازوى مرتضاست
اين هم اشارهايست مبرّا ز شك و ريب * آن را كه دل به كعبهء تحقيق آشناست
يعنى ميانهء نجف و كعبه فرق نيست * آسوده باش ما ز خدا و خدا ز ماست
فياض رشتهء سخن اينجا بريده به * كاين انتها به نزد خرد خيرالانتهاست
مِن بعد حسرت تو و خاك در نجف * كآنجا مراد هر دو جهانت به زير پاست
آبى اگر به آتش دوزخ توان زدن * جز خاك آستان نجف در جهان كجاست
دست دعا برآر به درگاه كردگار * زين خاك پراميد كه آب رخ دعاست
پرنور باد مرقد پاك خدايگان * تا آرزوى خلق به خاك نجف رواست
28 در مدح مرتضى قلى خان از امراى گيلان
[ زبان اهل سخن تا به حرف گردانست ]
زبان اهل سخن تا به حرف گردانست * به شكر معدلت مرتضى قلى خانست
بلندمرتبه خانى كه حكم نافذ او * به ملك قالب عالم روانتر از جانست
سپهر شوكت و درياى حلم و كان كرم * كه شوكت و كرم و حلم را نگهبانست
رفيع رتبه كه انوار عدل او تا حشر * بر عرصهء دل و جان همچو مهر تابانست
سپهر مرتبه كآثار خلق جانبخشش * به طبع اهل هنر به ز راح « 1 » و ريحانست « 2 »
به ميزبانى جودش ز چرخ مستغنيست * هرآنكه بر سر خوان وجود مهمانست
ز دست اوست اگر بحر مضطرب حالست * ز جود اوست اگر خاك بر سر كانست
چنان ز عدل وى اضداد متفق شدهاند * كه گرگ را قسم اكنون به جان چوپانست
چه الفتست كه كس راز كس هراسى نيست * بجز ملال كه از طبعها گريزانست
ز بس چو آينه صافند سينهها باهم * درون پردهء دل رازها نمايانست
ز عدل نوشروان گوش بر فسانه منه * كه اين متاع به ديوان او فراوانست
هامش
( 7 ) - به تصريح بسيارى از كتابهاى تراجم احوال ، ملا صدرا در بصره فوت شد و همانجا هم مدفون گشت .
( 1 ) - راح ، شادمانى .
( 2 ) - ريحان ، راحت ، رحمت .