تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان فياض لاهيجى ( فارسى ) — صفحة 110

مساهمون:

ص١١٠
زمين به زخمهء چوگان دست او گوييست * كه دشت گيتى ميدان گوى و چوگانست ز پويه بازى چوگان او تماشاييست * هزار حيف كه اين عرصه تنگ مىدانست رسيد وقت دعا ختم كن كنون فياض * كز انتظار اجابت دلش پريشانست هميشه تا گره مشكلات عالم كون * زبون عقده‌گشايى شاه ايرانست بود كليد گشايش به دست دولت او * كه با گشايش او مشكلات آسانست

29 در مدح ميرزا حبيب اللّه صدر

[ ز باد حادثه آخر به اين شدم دلشاد ]

ز باد حادثه آخر به اين شدم دلشاد * كه برد خاك مرا تا به آستان مراد سر مرا كه لگدكوب موج حادثه بود * به خاك درگهى افكند و سربلندى داد ز نور راى شهى كوكبم منور شد * كه آفتاب كند از ضميرش استمداد مرا زمانه ز پستى به ذروه‌اى افكند * كه پيك و هم فلك پا به پايه‌اش ننهاد به حال من كه فلك ننگريستى از ننگ * دعا همىكند اكنون كه چشم بد مرساد شب سياهِ مرا رشك روز روشن كرد * فروغ ناصيهء سيد بزرگ‌نژاد سپهر ملت و دين آفتاب شرع مبين * ستون قصر يقين باقر علوم رشاد به سعى فطرت آباى فضل را فرزند * به زور طبع عروس كمال را داماد هزار مرتبه در بزم قدس گاه عروج * زبان عقل نداى تقدمش در داد ز عذر سوده زبان شد معلم اول * از اينكه پيشتر از وى قدم به راه نهاد ولى به جادهء عرفان هزار مرحله بيش * بماند واپس ازو از قصور استعداد به گرد قصر جلالش نمىرسد گردون * ز نفس ناميه جويد اگر بفرض امداد سپهر با همه شأن از نسيم مصر ولاش * به خود ببالد از ذوق همچو مشك از باد نه واجبست ولى هست شكر او واجب * نه شارعست ولى هست شرع ازو آباد به باغ خاطر من غنچه‌هاى مشكل را * نسيم فكرت او تا وزيد جمله گشاد ز رشك گلبن ازو خارخار داشت به دل * ز پاى تا سر از آن جمله خار بيرون داد صبا به باغ ز وصفش گشوده دفتر گل * هَزار در چمن از مدح او كند انشاد زبان سوسن از اوصاف او به ذكر خفيست * دهان غنچه به ذكر مدايحش پرباد خدايگانا آنى كه در فضائل تو * وفا به حصر مراتب نمىكند اعداد اگرنه امر ترا بوده در الست مطيع * و گرنه حكم ترا گشته از ازل منقاد