تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان فياض لاهيجى ( فارسى ) — صفحة 103

مساهمون:

ص١٠٣
مرغ فارغ‌بال را ذوق گرفتارى كند * دلنشين‌تر ز آشيان خويش چنگال عقاب نيش گردد آب خوش با زهر قهرش در مذاقَ * نوش گردد زهر مار از التفاتش همچو آب نه فلك در كشتى اقبال او يك بادبان * وز كف دريا نهادش هفت دريا يك حباب يك شرر از شعلهء قهرش جحيم هفت در * يك چمن از گلشن لطفش بهشت هشت باب آب تيغ برق آسايش ز جوى ذو الفقار * زور بازوى توانايش ز صلب بو تراب رايت نصر من اللّه قصر قدرش را ستون * خيمهء اجلالش از حبل المتين دارد طناب چوب دربانش صُداع چرخ را صندل‌فروش * بار احسانش جياد « 2 » خلق را مالك رقاب شاه بيت قدرش از تركيب گردون منتخب * مطلع اقبالش از ديوان خورشيد انتخاب آفتاب از سايهء او نور مىگيرد به وام * آسمان از پايهء او مىكند قدر اكتساب در نهاد كوه سهم او درآرد زلزله * وز دل سيماب لطف او درآرد اضطراب پرتو مهرش دل‌افروزست چون برق اميد * شعلهء قدرش عدو سوزست چون تير شهاب او نبود اول كه شاهان جهان را نام بود * جلوهء انجم بود پيش از طلوع آفتاب ابر لطفش گر ببارد قطره‌اى در گلستان * تا ابد ديگر نيابى تلخكامى در گلاب تا ابد بىخانمانى شد نصيب جغد و بس * بس كه عدلش در جهان نگذاشت جايى را خراب عقل پيرش داده ايزد در سر و بخت جوان * دولتش در عهدهء خود كرده كار شيخ و شاب گشته از بيم سياستهاى ضبط دولتش * تا كتان ظلم را گرديده عدلش ماهتاب سركشيها پايبند زلف محبوبان چو چين * گوشه‌گير چشم خوبان فتنه‌ها مانند خواب تيغ در دست جهانگيرش چو در درياست موج * جلوه بر بالاى رهوارش چو بر چرخ آفتاب چون سمند نيلگون در زين كشد بس درخورست * كهكشانش جاىِ تنگ « 3 » و ماهِ نو جاىِ ركاب حبّذا خِشتى كه از نرمى چو آيد در خرام * مىتواند همچو موج آيد روان بر روى آب شوخ‌وش چابك روش ليلىمنش عذرا خرام * كاكل‌افشان موپريشان كم‌درنگ و پرشتاب چرخ پيكر مهر منظر ماهرو دريا خروش * آسمان جنبش ستاره گردش آتش اضطراب آب را ماند كه از آتش نمىيابد مهيب * باد را ماند كه از دريا نمىگيرد حساب زلف يال از دل‌فريبى گيسوى پرتاب حور * چترِ دُم در جانفزايى دستهء سنبل بتاب در لباس جلوه رنگين همچو طاوس خيال * در يراق گوهر آيان چون عروس بىنقاب شوخيش در دست و پا چون شعله در دست نسيم * تنديش در رگ چو زور نشئه در موج شراب مىدود هموارتر از رنگ مىبر روى يار * مىجهد آسان‌تر از مژگان عاشق ميل خواب زين عيان بر پشت وى چون كبك بر بالاى كوه * بر كتف زلف عنان چون طرهء پرپيچ‌وتاب
هامش
( 2 ) - جياد ( ج جيد ) ، گردنها . ( 3 ) - تنگ ، تسمه و نوار پهنى كه به كمر دواب بندند .
ديوان فياض لاهيجى ( فارسى ) — صفحة 103 | عبد الرزاق اللاهيجي / ابو الحسن پروين پريشان زاده