بدين اميد كه آسودهء درش گردد * سپهر پير همى آرزو كند مردن
ز فيض بخشى خاكش چه شهر قم چه بهشت * ز عطر او چه زمين فَرَج « 2 » چه دشت ختن
بسان آنكه بروبد كسى ز خانه غبار * در آستانهء او فيض مىتوان رُفتن
از ان هميشه دهد نور آفتاب كه كرد * ز شمع بارگه او چراغ خود روشن
نهال شمع كه دارد گل تجلى بار * بود بعينه چون نخل وادى ايمَن « 3 »
در آستانهء او كز وفور مايهء فيض * به چشم مردم دانا خوشست چون گلشن
گشوده مصحف خوانا ز هر طرف بينى * چنان كه دفتر گل واشود به روى چمن
در ان ميانه به الحان جانفزا حفّاظ * چو بلبلان چمن نغمهسنج و دستان زن
به دور قبه قناديل مغفرت بينى * به فرق زوار از عكس نور سايه فكن
ز خط وهمىِ تركيببندِ شكلِ بروج * قياس رشتهء قنديلها توان كردن
غبار فرش درش آبروى مهر منير * خط كتابت او سرنوشت چرخ كهن
هميشه تا بود اين آستانه مشرق نور * هميشه تا بود اين خاك فيض را معدن
تو همچو شاخ گل آيينفزاى اين گلزار * چو عندليب من آوازهسنج اين گلشن
تو با صدارت كل با شيش نسق فرما * به حسن سعى تو بادا رواج اين مأمن
26 در مدح شاه صفى
[ پرده از رخ برفكن وز گوشهء ابرو نقاب ]
پرده از رخ برفكن وز گوشهء ابرو نقاب * تا ز رويت ماه نو بينم به روى آفتاب
نرگست بيدارى اندر خواب مىبيند ز ناز * بخت كوتا چشم ما را نيز خواب آيد به خواب
عشق را در بىنظاميها نظامى دادهاند * نيست خالى نبض دل را از اصولى اضطراب « 1 »
گريه بىتابست و تدبير تو كاهل اى حكيم * تا تو كشتى مىكنى ترتيب ما را برده آب
اى كه زير سايهء ديوار راحت خفتهاى * سوخت ما بىخانمانان ستم را آفتاب
بر كنار چشمه سيراب تمنا را چه غم * در بيابان گر بميرد تشنهاى بىصبر و تاب
دل ز هستى بركن و ايمن شو از سيل فنا * خانهء بىخانمانيها نمىگردد خراب
هامش
( 2 ) - زمين فرج ، خاك فرج ، محلى است كه گنبد حارث بن احمد بن زين العابدين از بناهاى اوايل قرن هشتم هجرى در آنجا واقع است .
( 3 ) - ايمن - ق 13 / 1 .
( 1 ) - اضطراب دل را نظامى است .