تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان فياض لاهيجى ( فارسى ) — صفحة 100

مساهمون:

ص١٠٠
بدين اميد كه آسودهء درش گردد * سپهر پير همى آرزو كند مردن ز فيض بخشى خاكش چه شهر قم چه بهشت * ز عطر او چه زمين فَرَج « 2 » چه دشت ختن بسان آنكه بروبد كسى ز خانه غبار * در آستانهء او فيض مىتوان رُفتن از ان هميشه دهد نور آفتاب كه كرد * ز شمع بارگه او چراغ خود روشن نهال شمع كه دارد گل تجلى بار * بود بعينه چون نخل وادى ايمَن « 3 » در آستانهء او كز وفور مايهء فيض * به چشم مردم دانا خوشست چون گلشن گشوده مصحف خوانا ز هر طرف بينى * چنان كه دفتر گل واشود به روى چمن در ان ميانه به الحان جان‌فزا حفّاظ * چو بلبلان چمن نغمه‌سنج و دستان زن به دور قبه قناديل مغفرت بينى * به فرق زوار از عكس نور سايه فكن ز خط وهمىِ تركيب‌بندِ شكلِ بروج * قياس رشتهء قنديلها توان كردن غبار فرش درش آبروى مهر منير * خط كتابت او سرنوشت چرخ كهن هميشه تا بود اين آستانه مشرق نور * هميشه تا بود اين خاك فيض را معدن تو همچو شاخ گل آيين‌فزاى اين گلزار * چو عندليب من آوازه‌سنج اين گلشن تو با صدارت كل با شيش نسق فرما * به حسن سعى تو بادا رواج اين مأمن

26 در مدح شاه صفى

[ پرده از رخ برفكن وز گوشهء ابرو نقاب ]

پرده از رخ برفكن وز گوشهء ابرو نقاب * تا ز رويت ماه نو بينم به روى آفتاب نرگست بيدارى اندر خواب مىبيند ز ناز * بخت كوتا چشم ما را نيز خواب آيد به خواب عشق را در بىنظاميها نظامى داده‌اند * نيست خالى نبض دل را از اصولى اضطراب « 1 » گريه بىتابست و تدبير تو كاهل اى حكيم * تا تو كشتى مىكنى ترتيب ما را برده آب اى كه زير سايهء ديوار راحت خفته‌اى * سوخت ما بىخانمانان ستم را آفتاب بر كنار چشمه سيراب تمنا را چه غم * در بيابان گر بميرد تشنه‌اى بىصبر و تاب دل ز هستى بركن و ايمن شو از سيل فنا * خانهء بىخانمانيها نمىگردد خراب
هامش
( 2 ) - زمين فرج ، خاك فرج ، محلى است كه گنبد حارث بن احمد بن زين العابدين از بناهاى اوايل قرن هشتم هجرى در آنجا واقع است . ( 3 ) - ايمن - ق 13 / 1 . ( 1 ) - اضطراب دل را نظامى است .