ز دور درد دلى مىكنم كه در همه وقت * ز قرب و بعد بود آفتاب نورافكن
سخن طراز چه غم گر نباشدت نزديك * كه گوش لطف تو از دور مىرسد به سخن
توان شناختن احوالم از قرينهء حال * كه هست پيش ضمير تو نيك و بد روشن
ادا چگونه كنم حال خود گه گشته ز شرم * زبان ناطقه در مدعاى خود الكن
لسان قائم اگر بسته شد چه غم دارم * زبان حال نخواهد مئونت گفتن
ز شرح حال پريشانى دلم با تو * فتاد سلسلهء نظم را شكن به شكن
ز گفتگو نگشايد گره ولى شايد * هزار نكته به يك خامشى ادا كردن
ز پاك گوهرى از دست چرخ خاتم شكل * به خون دل زدهام غوطه چون عقيق يمن
به خار خشك قناعت كنم درين گلزار * به برگ كاه تسلى شوم ازين خرمن
به مال وقف مرا كرده آسمان محتاج * كنون كه ملك هنر وقف گشته جمله به من
فلك كنون به تو افكنده است كار مرا * گرت ز دست برآيد به ديگرى مفكن
مخوان به جانب خويشم اگرچه زين طلبم * رسيده تا به درت پا گذشته سر ز پرن « 1 »
گرفتم آنكه منم لؤلؤ از توجه تو * كسى براى چه لؤلؤ طلب كند ز عدن
شرر اگرچه به شب تيره پرتوى دارد * خجل بود به بر آفتاب نورافكن
چو از حوادث دوران پناه داده مرا * به آستانهء معصومه حضرت ذو المن
روا مدار كزين روضه دور مانم دور * كه از غبار درش گشته ديدهام روشن
چه آستانه بهشتى كه بيند ار رضوان * چنان غبار درِ او بگيردش دامن
كه با هزار فسون و فسانه نتواند * به نيمذرّه دل از خاكروبيش كندن
ز پوست نافه برون آيد و دهد انصاف * كنند نسبت خاكش اگر به مشك ختن
سرشت آدم ازين خاك اگر شدى ، ابليس * نهادى از سر رغبت به سجدهاش گردن
مثال روضهء او ناشنيده پير خرد * به شكل مدرسهء او نديده چرخ كهن
بعينه حجراتش صوامع ملكوت * درو به صورت انسان ملك گرفته مقر
ز شرم چشمهء حيوان فرورود به زمين * ز حوض مدرسه پيشش اگر كنند سخن
چه حاجتست كه لب تر كند ازو تشنه * همين بسست كه نام وى آيدش به دهن
ز جرم ماه كند محو تيرگى آسان * درو تواند اگر همچو عكس غوطه زدن
به نور بخشى گردد چو آفتاب مثل * بفرض بخت من اينجا بشويد ار سر و تن
فكنده كاهكشان عكس اندر آن گويى * ز بسكه ريگ ته جو بود فروغ افكن
به سنگريزهء او جوهرى برد گر پى * براى لؤلؤ ديگر نمىرود به عدن
هامش
( 1 ) - پرن - 17 / 9 .