تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان فياض لاهيجى ( فارسى ) — صفحة 98

مساهمون:

ص٩٨
مرا ز گردش چشم تو حال گردانست * چرا كنم گله از گردش سپهر كهن ملالتم ز غم از حد گذشت و مىترسم * كه تيره گرددم آيينهء دلِ روشن نه همدمى نه رفيقى كه از لطافت مهر * تواند از دل زارم ز دود گرد محن ز آشنايى بيگانگان ملول شدم * خوشا فراغت بيگانگى و كنج حزن بدان سرم كه نشيمن كنم به بزمگهى * كه وارهم به پناهش ز دهر جادوفن به بزمگاه ولىنعمتى كه در كنفش * ز شرّ حادثه آسوده‌اند صد چون من رفيع ملت و دين آفتاب شرع مبين * بلندرتبه پناه زمان و صدر ز من اگر نسب گويى متصل به خير رسل * وگر حسب پرسى متصف به خُلق حسن زهى به حسن شيَم فايق از همه اقران * چنان كه شاخ گل از نورسيدگان چمن به بزم قدس چراغ ضمير پاك ترا * كزوست تيره شب فضل و مردمى روشن جهان ز پنبهء مه مىكند فتيله مدام * فلك ز شيرهء خورشيد مىدهد روغن ز كلك مشك سواد تو هر رقم باشد * شبى ز نور معانى به روز آبستن طلوع پرتو مهر تو هركجا باشد * به آفتاب رسد جلوهء سُها كردن اگر به نور ضمير تو ره رود گردون * به كج‌روى نشود شهرهء زمين و زمن اگر ز تيزى طبعت سخن كنم شايد * كه ذو الفقار نمايد مرا زبان به دهن چنان ز نور ضمير تو ديده ور گرديد * كه رشته خطِ نظر شد به ديدهء سوزن تو در عراقى و مردم نموده چشم سفيد * به خاك تيرهء لاهور و آب شور دكن ز بيم عدل سياستگر تو ممكن نيست * نسيم را گل بويى ز گلستان چيدن ز لطف طبع تو اشيا چنان لطيف شدست * كه همچو عكس توان غوطه خورد در آهن چنان به عهد تو برخاست رسم شكوه ز دهر * كه عندليب فراموش كرده ناليدن به غير من ز تو محروم در جهان كس نيست * ولى ز پستى طالع ز تيره‌بختى من اگر به سايه نيفتد ز منع شخص فروغ * ز آفتاب شكايت نمىتوان كردن هزار بار شنيدم كه گفته‌اى فياض * كه هست شمع هنر در زمانه زو روشن چرا چنين شده خلوت‌نشين بزم خمول * چرا چنين شده عزلت‌نشين كنج محن نه يوسفست و ندارد خلاصى از زندان * نه بيژنست و فرور رفته در چه بيژن چرا به سايهء ما در نمىخزد كه شود * چو آفتاب فلك شمع طالعش روشن خدايگانا اين لطف را جوابى هست * ولى خدا دهدم جرئت بيان كردن هزار بار به دل نقش بسته‌ام كه كنم * در آن محيط رجال هنرورى مأمن ولى چه چاره كنم ره نمىتوانم رفت * كه دست حادثه پايم شكسته در دامن به درگهت نرسم زانكه بىتهيهء زاد * نمىنمايد احرام كعبه مستحسن