تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان فياض لاهيجى ( فارسى ) — صفحة 94

مساهمون:

ص٩٤
نه به كار دين درند و نه به دنيا درخورند * مشتِ اين تن‌پرورِ مردم درِ مردار خوار كار دنيا زين سفيهان خود آرا هرج و مرج * كار دانش زين تبهكاران رعنا خوار و زار امت دجّال پر كرد اين جهان را حيف حيف * جاى مهدى خالى و پيداست جاى ذو الفقار مهدى هادى امام ظاهر و باطن كه هست * قائم آل محمد حجت پروردگار حجتى كز پرده چون برهان عقل آيد برون * پرده‌هاى وهم را از هم بدرّد پود و تار آن به صورت غايب و حاضر بمعنى نزد عقل * آن به ظاهر در نهان اما به باطن آشكار كينه خواه عدل از ظلم ستمكاران دين * انتقام علم كش از جهل اهل روزگار طالب خون شهيدان به ناحق ريخته * مرهم دلهاى مجروحان از ماتم فگار ذو الفقار شاه مردان بركشد چون از نيام * خوش برآرد از نهاد دشمنانِ دين دمار آفتاب دولتش چون پردهء شب بر زند * تيرگى برخيزد از عالم چو از دريا بخار اختلاف جمله مذهبها برافتد از ميان * جمله كشتيها به يك جا زين يم آيد بر كنار برفتد رسم دورنگى در ميان خاص و عام * پرده‌ها را جملگى پيدا شود يك پرده‌دار دانه‌هاى مختلف از يك زمين گردند سبز * نخلهاى مفترق در يك هوا گيرند بار نغمه‌هاى ناملايم يك نوا آيد به گوش * سازهاى ناموافق را شود يك رشته تار هست با اين دين‌فروشانش نخستين دار و گير * هست با اين نافقيهانش نخستين كارزار باد قهرش بر كند از بيخ اين مشت حشيش * موج تيغش در ربايد همچو سيل اين مشت خار درنوردد از نظر طومار اين وهم و خيال * پاك سازد صفحهء هستى ازين نقش و نگار تا برآيد آفتاب دين ز ابر ارتياب « 6 » * تا شود در گرد كثرت عين وحدت آشكار گردد از بس انتظام خلق در عهد خوشش * جملهء عالم يكى شهر و درو يك شهريار قامت اين سرو بالا كاش آيد در خرام * تا قيامت را ببيند هركسى بىانتظار جلوهء معشوق بر عاشق قيامت مىكند * شيعه را قسمت بود در عهد او عمر دو بار معنى رجعت همين باشد به پيش شيعيان * گر مخالف منكر رجعت بود با كى مدار از تشيع غير عشق و عاشقى باور مكن * كى توان بىعشق كردن اهل و مال و جان نثار وعدهء ديدار جانان مرده را جان مىدهد * چون حيات و مرگ عاشق نيست جز در دست يار چون توان ديدن پس از مردن همان ديدار دوست * گر دهم فياض جان زين مژده من معذور دار
هامش
( 6 ) - ارتياب ، شك ، ريب .
ديوان فياض لاهيجى ( فارسى ) — صفحة 94 | عبد الرزاق اللاهيجي / ابو الحسن پروين پريشان زاده