كى تواند خس نشستن چون گهر در قعر بحر * كى بجويد راه را شبكور اندر شام تار
كى تواند گشت هادى اهل حق را گمرهى * گر بگردد جمله عالم را به هر ليل و نهار
قدر مرد آنگه شود پيدا كه آرد تاب عشق * جوهر زر در گداز بوته گردد آشكار
گر نبينى هيچ با من هيچ از من كم مبين * عشق دايم از تهيدستى بود سرمايهدار
اين تجارت در زيانكارى كند تحصيل سود * اين عمارت از خرابى پايه سازد استوار
آنچه را از من شكايت ديدهاى جز شكر نيست * عادت بيمار باشد شكوه از بيمار دار
در پريشانى دلِ جمعيت انديشم بسست * در شكنج طرهء جانانه از من يادگار
در لباس شكوه شكر دوست مىگويم مدام * تا نيفتند اين تُنكظرفان به فكر عشق يار
حيف باشد عشق و اين آلودهمغزان خسيس * ظلم باشد آتش سوزنده و اين مشت خار
جاى دارد گر زبان فرسايدم در شكر عشق * شكر صيقل مىكند آيينهء زنگار دار
عشق اگر دارى ترا از رهزنان دين چه بيم * عشق اگر دارى ترا با رهبران دون چه كار
تا بكى دربند عار و ننگ باشى عشق ورز * تا رهاند مر ترا از عار و ننگِ ننگ و عار
عشق گوى و عشق جوى و عشق دان و عشق خوان * عشقپوش و عشق نوش و عشق باش و عشق بار
تا سراپا عشق گردى و نماند از تو هيچ * چون نماند از تو باقى هيچ گردى عين يار
راه عقل و عشق را از هم جدايى پر مدان * ظاهر و باطن به هم پيوسته دست پردهدار
عشق باشد باطن قرآن و اسرار نهان * عقل باشد ظاهر شرع و دليلى آشكار
يك قبا بر قامت مردان بود تشريف شرع * عشق او را البطانه « 4 » عقل او را الظِّهار « 5 »
اين قبا را ليك برعكس قباها دوختند * عشق پشت كار باشد عقل باشد روى كار
هر دو يك جنسند لا بل هر دو يك كارند ليك * خوش قماشش آستر شد كم قماشش ابرهوار
عقل راهت مىنمايد تا به كوى لامكان * ليك عشقت لا مكانى مىكند مانند يار
اين خران نه مرد عشقند و نه در فرمان عقل * من ندانم پس چه چيزند آخر از دين در شمار
دين رها كن مرد دنيا هم نيند اين ابلهان * زانكه دنيا همچو دين گرديد از ايشان تار و مار
كاش آبادى دنيا هم از ايشان آمدى * تا توانستى نشستى مرد دين در كنج غار
از عموم هرج و مرج آزادگان در فتنهاند * وز وفور ظلم و جور آيينهها اندر غبار
سر بود بر سروران آن كو نداند سر ز پاى * بار بر مردان نهد آن كو نيرزد زير بار
هرچه گويم عيب اين دنياپرستان با خودست * كار دنيا را نيرزد غير مشت نابكار
داغ ازين دانشوران دينپرستانم كه نيست * دين و دانش را از ايشان غير ننگ و غير عار
تخم دين كارند و حاصل غير دنيا هيچ نه * دانهء دانش فشانند و نه غير از جهل بار
هامش
( 4 ) - بطانه ، آستر .
( 5 ) - ظهاره ، ابره ، رويه .