تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان فياض لاهيجى ( فارسى ) — صفحة 93

مساهمون:

ص٩٣
كى تواند خس نشستن چون گهر در قعر بحر * كى بجويد راه را شبكور اندر شام تار كى تواند گشت هادى اهل حق را گمرهى * گر بگردد جمله عالم را به هر ليل و نهار قدر مرد آنگه شود پيدا كه آرد تاب عشق * جوهر زر در گداز بوته گردد آشكار گر نبينى هيچ با من هيچ از من كم مبين * عشق دايم از تهيدستى بود سرمايه‌دار اين تجارت در زيانكارى كند تحصيل سود * اين عمارت از خرابى پايه سازد استوار آنچه را از من شكايت ديده‌اى جز شكر نيست * عادت بيمار باشد شكوه از بيمار دار در پريشانى دلِ جمعيت انديشم بسست * در شكنج طرهء جانانه از من يادگار در لباس شكوه شكر دوست مىگويم مدام * تا نيفتند اين تُنك‌ظرفان به فكر عشق يار حيف باشد عشق و اين آلوده‌مغزان خسيس * ظلم باشد آتش سوزنده و اين مشت خار جاى دارد گر زبان فرسايدم در شكر عشق * شكر صيقل مىكند آيينهء زنگار دار عشق اگر دارى ترا از رهزنان دين چه بيم * عشق اگر دارى ترا با رهبران دون چه كار تا بكى دربند عار و ننگ باشى عشق ورز * تا رهاند مر ترا از عار و ننگِ ننگ و عار عشق گوى و عشق جوى و عشق دان و عشق خوان * عشق‌پوش و عشق نوش و عشق باش و عشق بار تا سراپا عشق گردى و نماند از تو هيچ * چون نماند از تو باقى هيچ گردى عين يار راه عقل و عشق را از هم جدايى پر مدان * ظاهر و باطن به هم پيوسته دست پرده‌دار عشق باشد باطن قرآن و اسرار نهان * عقل باشد ظاهر شرع و دليلى آشكار يك قبا بر قامت مردان بود تشريف شرع * عشق او را البطانه « 4 » عقل او را الظِّهار « 5 » اين قبا را ليك برعكس قباها دوختند * عشق پشت كار باشد عقل باشد روى كار هر دو يك جنسند لا بل هر دو يك كارند ليك * خوش قماشش آستر شد كم قماشش ابره‌وار عقل راهت مىنمايد تا به كوى لامكان * ليك عشقت لا مكانى مىكند مانند يار اين خران نه مرد عشقند و نه در فرمان عقل * من ندانم پس چه چيزند آخر از دين در شمار دين رها كن مرد دنيا هم نيند اين ابلهان * زانكه دنيا همچو دين گرديد از ايشان تار و مار كاش آبادى دنيا هم از ايشان آمدى * تا توانستى نشستى مرد دين در كنج غار از عموم هرج و مرج آزادگان در فتنه‌اند * وز وفور ظلم و جور آيينه‌ها اندر غبار سر بود بر سروران آن كو نداند سر ز پاى * بار بر مردان نهد آن كو نيرزد زير بار هرچه گويم عيب اين دنياپرستان با خودست * كار دنيا را نيرزد غير مشت نابكار داغ ازين دانشوران دين‌پرستانم كه نيست * دين و دانش را از ايشان غير ننگ و غير عار تخم دين كارند و حاصل غير دنيا هيچ نه * دانهء دانش فشانند و نه غير از جهل بار
هامش
( 4 ) - بطانه ، آستر . ( 5 ) - ظهاره ، ابره ، رويه .