جاى دل گويا كه دارد سنگتان در سينه جاى * جاى جان گويا به قالبتان دخانست و بخار
پر به دولتتان منازيد اى كه اهل دولتيد * كآمد اين دولت شما را از دگرها در كنار
دولتى وامانده از چندين چو خود بىدولتان * لقمهاى پسمانده از صد همچو خود مردارخوار
اى عجبتان مر شما را زين نيايد هيچ ننگ * وى عجبتان زين نباشد مر شما را هيچ عار
از براى جيفه عوعو تا بكى همچون كِلاب * بر سر مردار تا كى چون كلاغان قارقار
تا بكى خواهيد بودن همچو گاوان خوش علف * تا بكى همچون خران خواهيد بودن بىفسار
چند نبود فرقتان هيچ از بهايم در خورش * چند نبود در روشتان هيچ فرق از مور و مار
آخر آدم چند باشد همچو گاوان و خران * آخر از تخم ملك تا چند ديو آيد به بار
نفس نطقى دانهاى دان از ملك در آدمى * تا شود حاصل ازين يك دانه خرمن صد هزار
در زمين افكندهاند اين دانه و پس دادهاند * آبش از سرچشمهاى كش هست شرعش آبيار
مزرع انسان كه كشتش دانهء قدسى بود * لابدش جز انبيا لايق نباشد آبيار
اى كه بر دل حرص و شهوت را مسلط كردهاى * دادهاى خوك و ملخ دانسته سر در كشتزار
در زمين سينه صد تخم هوس در خاك و تو * مىدهى آبش ز جوى كبر و ناز و افتخار
مزرعى دارى زمينش از خس و خاشاك پُر * چون كند يك دانه در آبشخور صد بوته خار ؟
مزرع از خاشاك خالى كردن اول فرض دان * مرد دهقان را كه تخمى مىفشاند در شيار
اين نهال قدس را پيوند كن از نخل دين * تا بچينى ميوهء فردوس در وقت شمار
خو به تلخيهاى دنيا كن ز ترك آرزو * تا ز هر موى تو همچون نيشكر آيد به بار
اى كه دل در عزّ و جاه دهر فانى بستهاى * عزّ و جاه تركِ عزّ و جاه را بهتر شمار
زانكه هركس را كه در سر مغز و عقل و هوش هست * كى كند بر عزّ باقى عزّ فانى اختيار
جاه و عزت نيست غير از ذُلّ نفس و جاه عقل * اى عزيز من ازين چاه مذلت الفرار
هركه روحانى به جسمانى فروشد نزد عقل * آنچنان باشد كه بر شاهى گزيند ذُلّ دار
اين جهان دار الشرور و مر ترا دار السرور * اين جهان بئس المصير و مر ترا نعم القرار
هركه از هستى ندارد غير دنيا در نظر * آنچنان باشد كه از دريا نبيند جز كنار
طمطراق نُه فلك در جنب شهرستان عقل * خيمهء صحرانشين و پايتخت شهريار
خود درون نُه فلك اين چارعنصر را چقدر * در ميان چارعنصر خاك را كو اعتبار
در چنين بىاعتبارى بين كه در دست تو چيست * و آنچه در دست تو هم باشد چه دارى اختيار
گه زبون آسمانى تا بتابد آفتاب * گه رهين جلوهء ابرى كه گردد قطرهبار
گر اميرى در زحيرى « 1 » از وكيل و از وزير * ور رعيت خاك بر سر هرچه دارى رو بيار
هامش
( 1 ) - زحير ، اندوه ، ناله .