تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان فياض لاهيجى ( فارسى ) — صفحة 91

مساهمون:

ص٩١
جاى دل گويا كه دارد سنگتان در سينه جاى * جاى جان گويا به قالبتان دخانست و بخار پر به دولتتان منازيد اى كه اهل دولتيد * كآمد اين دولت شما را از دگرها در كنار دولتى وامانده از چندين چو خود بىدولتان * لقمه‌اى پس‌مانده از صد همچو خود مردارخوار اى عجبتان مر شما را زين نيايد هيچ ننگ * وى عجبتان زين نباشد مر شما را هيچ عار از براى جيفه عوعو تا بكى همچون كِلاب * بر سر مردار تا كى چون كلاغان قارقار تا بكى خواهيد بودن همچو گاوان خوش علف * تا بكى همچون خران خواهيد بودن بىفسار چند نبود فرقتان هيچ از بهايم در خورش * چند نبود در روشتان هيچ فرق از مور و مار آخر آدم چند باشد همچو گاوان و خران * آخر از تخم ملك تا چند ديو آيد به بار نفس نطقى دانه‌اى دان از ملك در آدمى * تا شود حاصل ازين يك دانه خرمن صد هزار در زمين افكنده‌اند اين دانه و پس داده‌اند * آبش از سرچشمه‌اى كش هست شرعش آبيار مزرع انسان كه كشتش دانهء قدسى بود * لابدش جز انبيا لايق نباشد آبيار اى كه بر دل حرص و شهوت را مسلط كرده‌اى * داده‌اى خوك و ملخ دانسته سر در كشتزار در زمين سينه صد تخم هوس در خاك و تو * مىدهى آبش ز جوى كبر و ناز و افتخار مزرعى دارى زمينش از خس و خاشاك پُر * چون كند يك دانه در آبشخور صد بوته خار ؟ مزرع از خاشاك خالى كردن اول فرض دان * مرد دهقان را كه تخمى مىفشاند در شيار اين نهال قدس را پيوند كن از نخل دين * تا بچينى ميوهء فردوس در وقت شمار خو به تلخيهاى دنيا كن ز ترك آرزو * تا ز هر موى تو همچون نيشكر آيد به بار اى كه دل در عزّ و جاه دهر فانى بسته‌اى * عزّ و جاه تركِ عزّ و جاه را بهتر شمار زانكه هركس را كه در سر مغز و عقل و هوش هست * كى كند بر عزّ باقى عزّ فانى اختيار جاه و عزت نيست غير از ذُلّ نفس و جاه عقل * اى عزيز من ازين چاه مذلت الفرار هركه روحانى به جسمانى فروشد نزد عقل * آن‌چنان باشد كه بر شاهى گزيند ذُلّ دار اين جهان دار الشرور و مر ترا دار السرور * اين جهان بئس المصير و مر ترا نعم القرار هركه از هستى ندارد غير دنيا در نظر * آن‌چنان باشد كه از دريا نبيند جز كنار طمطراق نُه فلك در جنب شهرستان عقل * خيمهء صحرانشين و پايتخت شهريار خود درون نُه فلك اين چارعنصر را چقدر * در ميان چارعنصر خاك را كو اعتبار در چنين بىاعتبارى بين كه در دست تو چيست * و آنچه در دست تو هم باشد چه دارى اختيار گه زبون آسمانى تا بتابد آفتاب * گه رهين جلوهء ابرى كه گردد قطره‌بار گر اميرى در زحيرى « 1 » از وكيل و از وزير * ور رعيت خاك بر سر هرچه دارى رو بيار
هامش
( 1 ) - زحير ، اندوه ، ناله .
ديوان فياض لاهيجى ( فارسى ) — صفحة 91 | عبد الرزاق اللاهيجي / ابو الحسن پروين پريشان زاده