تو توانى كه نهى گام به صحراى قِدم ؟ * تو توانى كه زنى بال تجرد ؟ لا بل
تو و جنباندن گهوارهء اطفال حدوث * تو و پروردن احفاد امانى « 23 » و امل
تو و مسّاحى مطمورهء « 24 » كان سيكون * تو و پيمودن بيغولهء ليت و لعل
تو رسنتابىِ مقدار زمان كن كه ترا * نرسد برتر ازين پايه مقدار و محل
رتبهء قدر تو اين بس كه كنى بيگه و گاه * در نهانخانهء ماضى رصد مستقبل
چون قضا خجلت وى ديد ازين عربده گفت * كاى بحل بر رُخت از بىادبى رنگ خَجَل
هيچكس نيست درين دايره محروم بهل * كه رود كوكب اقبال تو بيرون ز سَفَل « 25 »
به تو هم مىرسد اين رتبهء عزت فاصبر * به تو هم مىدهد اين مرتبه رو لا تعجل
اى فلك رتبه جنابى كه نديدست چو تو * عقل ، اين پير كهنسال ولايات ازل
بىتكلف نتوان گفت كه باشد بقياس * ثانى رتبهء تو رتبهء عقل اول
در قدم گردش افلاك خرد چون تو نديد * خواه از ارباب ملل خواه ز ارباب دول
تو به يك جلوه توانى ز دول بردن گوى * تو به يك نكته توانى كه كنى نسخ ملل
در ثناى تو سخن را نبود غير گداز * همچو شبنم كه به خورشيد درآيد به جدل
من كه باشم كه سزاى تو كنم فكر مديح * من كه باشم كه به عشق تو كنم طرح غزل
اينقدر هست كه كف بر لب جان مىآرد * تا بود شوق مرا محمل غم بار جمل
گر سرايم نه به قانون ادب معذورم * ناقهء عشق جرس كرده به ناقوس بدل
تا بود حسن عمل رهبر عالم به بهشت * تا بود رهزن جاهل ز جنان طول امل
ميل فياض به فردوس درت افزون باد * تا بود اين املش مايه ده حسن عمل
23 در مدح حضرت مهدى قائم آل محمد ( عج )
[ تا بكى غافل توان بودن ز مكر روزگار ]
تا بكى غافل توان بودن ز مكر روزگار * الحذار اى خفتگان زين خصم بيدار الحذار
قسمت ميراثخوارانست آخر مالتان * اى خداوندان مال الاعتبار الاعتبار
قالتان حاصل نداده جز نزاع و جز جدل * اى خداوندان قال الاعتذار الاعتذار
زين هواهاى مخالفتان نشد دل هيچ تنگ * زين املهاى مقابلتان نشد جان هيچ تار
هامش
( 23 ) - امانى ، آرزوها .
( 24 ) - مطموره - ق 5 / 2 .
( 25 ) - سفل ، فرود ، پستى .