درگه پادشه صورت و معنى كه بود * اعلى چرخ برين در بر قدرش اسفل
پادشاهى كه به فرماندهى دنيى و دين * حكم او تا به ابد مىرود از روز ازل
بو محمد حسن بن على العسكرى آنك * دو جهان را بود از حشمت او تنگ محل
وسعت عرصهء ملك وى از آن بيشترست * كه محيط فلكش تنگ درآيد به بغل
آستانش كشد از سجدهء خورشيد صداع * پاسبانش شود آزرده ز تعظيم زحل
گرد بر گرد جهان گر كشد از حفظ حصار * لشكر حادثه در دهر نيابد مدخل
ساكنان درش از دور چو نظّاره كنند * دوش بر دوش ببينند ابد را به ازل
آسمان از اثر سجدهء خاك در اوست * هندوى پير كه بر جبهه بمالد صندل « 18 »
چون به شب موكبش آهنگ سوارى گيرد * آفتاب آيد و در پيش فتد چون مشعل
راه بر عرض گر افتد ز پى افتند به راه * ماضيش از طرفى وز طرفى مستقبل
در حريمش كه ز استبرق « 19 » و سُندُس « 20 » فرشست * اطلس چرخ گليميست ولى مستعمل
چرخ هشتم چه كند دامن خود پراخگر * درخور مجلس قدرش نبود اين منقل
گر نگردد به مراد خدمش چرخ برين * بيم آنست كه معزول كنندش ز عمل
آسمان صفّ نعاليست ز محفلگه او * كه درين صف نرسد صدرنشينى به زحل
گر به دشت ختنِ خُلق ويش افتد راه * مهر ديگر نكند ميل چراگاه حمل « 21 »
تا بوَد نقل وى از عقل چه منت كس را * پيش خورشيد چه حاجت كه فروزى مشعل
بيند ار عقل دويم مكتب علمش ترسم * كه فراموش كند صحبت عقل اول
تا كه شد دايهء تقدير قضا كم پرورد * اينچنين طفل در آغوش مبادى و علل
مدت جاه و جلال تو خدا داند و بس * به ابد كس نرسيدست و نديدست ازل
سبب ذاتى پيوند حوادث به قديم * علت غايى ايجاد ثوانى ز اول
گر نبودى شرف ذات تو منظور قضا * تا ابد كارگه چرخ بماندى مهمل
در زمين بوس تو گردون ز قضا سبقت خواست * روز اول كه شد آرامگهت اين مَرجَل « 22 »
عقل اول ز كمين بانگ به وى برزد و گفت * تو كيى تا كه درين سلسله جويى مدخل
اين تجردگه قدسست و قدمگاه قدم * اين سراپردهء عزّست و حرمگاه ازل
تو كيى تا كه درين پرده شوى محرم راز * تو كيى تا كه درين ذروه كشى رخت امل
هامش
( 18 ) - صندل ، چوبى است خوشبو و داراى خواص درمانى .
( 19 ) - استبرق ، ديباى ستبر .
( 20 ) - سندس ، ديباى بسيار لطيف و نازك .
( 21 ) - يعنى با خلق خوش وى نيازى به بهار طبيعت نيست .
( 22 ) - مرجل ، نوعى چادر يمنى ، كنايه از دنيا .