باغ چون نسخهء تصوير درآيد به نظر * صورت غنچه و گل نيمرخ و مستقبل « 7 »
بس كه كجكج نگرد جانب سوسن از شرم * بيم باشد كه شود ديدهء نرگس احول
مژده عشاق چمن را كه حلالست حلال * بوسه از كنج لب غنچه چو آب از جدول
گر ندارد سر تسخير ملك همچو پرى * گرد خود بهر چه از هاله كشد مه مَنَدل « 8 »
چشم زخمى رسد ار شيشهء مى را در باغ * اثر ناميهاش زود كند سد خلل
اى دل امروز مده دامن رندى از كف * كار فردا بكند عفو خدا عز و جلّ
فصل شوخست نظر را نگذارد بيكار * حسن خوبست كه دانسته كند ترك جدل
شوخى فصل بهارست و مرا پاى طلب * در نگارست ز بىطالعى از رنگ كسل
ليك پنهان نظرى هست مرا در چمنى * كاين بهارست از آن باغ و چمن رسم « 9 » و طلل « 10 »
اين همه حسن كه بر خويش فروچيده بهار * نيست چون حسن طبيعت كه مثالست و مثل
شاهد طبع اگر پرده كشد بنمايد * لاله و گل به مثل صورت عُزّى « 11 » و هُبَل « 12 »
جلوه در پردهء فانوس طبيعت دارد * پرتو شمع ابد سوز شبستان ازل
شاهد حسن طبيعت نكشد منت رنگ * در بر جوهر ذاتى چه حُلى « 13 » و چه حُلل « 14 »
صافى طينت آيينه بهار عجبيست * كآفتابش نكشد منت تحويل حمل « 15 »
بر گل و لالهء اين باغ و بهار آفت نيست * ديدهء آينه بايد برى از زنگ سَبَل ( 6 )
دل برين نقش برونى ننهد عاشق حسن * ندهد خاصيت رفع صداع اين صندل
شكر للّه كه به مِصفات « 16 » فراموشى خويش * كردهايم آينهء حسن طبيعت صيقل
محو در پرتو شمع چِگِل « 17 » خويش شديم * صورت نوعى آيينه نموديم بدل
زنگ در آينهء خاطر همت نگذاشت * صيقلِ خاكِ درِ درگهِ سلطان اجل
هامش
( 7 ) - مستقبل ، تصوير تمام رخ .
( 8 ) - مندل ، دايرهاى كه افسونگران بر دور خود كشند و در ميان آن نشينند و به تسخير جن و ارواح مشغول شوند .
( 9 ) - رسم ، اثر و بقيهء خانه و باغ .
( 10 ) - طلل ، ويرانه ، نشانسراى ويران .
( 11 ) - عزّى ، يكى از دو بت معروف قريش در جاهليت و ديگرى « لات » نام داشته و اعراب بتپرست آنها را دختران خدا مىدانستند .
( 12 ) - هبل ، نام بت اعظم قريش كه در كعبه بود .
( 13 ) - حلى ( ج حلى ) ؛ حلى ، پيرايه و زيور ( از سنگ و معدنيات ) .
( 14 ) - حلل ( ج حلّه ) ؛ حلّه ، برد ، جامهء ابريشمى .
( 15 ) - تحويل آفتاب به برج حمل كنايه از موسم بهار است .
( 16 ) - مصفاة ، صافى ، وسيلهء پالايش .
( 17 ) - چگل ، نام شهرى در تركستان قديم كه مردم آن به زيبايى و تيراندازى معروف بودهاند .