دماغ فلك پر شد از دود سودا * ز بس رشك قدرش برافروخت آذر
به هر هفت اندام از رشك جاهش * فلك داغها دارد از هفت اختر
نيارد زدن دست و پا گر درافتد * به بحر يقينش گمان شناور
ز طوفان درياى شُبهت ندارد * جز از فكر او كشتى علم لنگر
زهى پادشاه معظم مظفر * به فطرت مقدس به طينت مطهر
سپهر يقين را و درياى دين را * درخشنده اختر فروزنده گوهر
كف دستى از ملك قدر تو ارزد * به اين هفت كشور نه ، هفتاد كشور
بدين ارجمندى كه ديدست فرزند * مر اين نُه پدر را ازين چار مادر
به خاك تو خورشيد افشانده پرتو * به راه تو جبريل گسترده شهپر
نه شوق طواف تو بودى كه ديدى * رخ يوسف مهر از چاه خاور ؟
به گرد تو گردند افلاك دايم * به راه تو پويند پيوسته اختر
به فيض تو محتاج چون مه به خورشيد * عقول مقدس نفوس مطهر
نبودى اگر عكس رويت ، نبودى * نه گردون مزين نه انجم منور
درت خانهء آفتابست گويى * كه در وى شب و روز باشد برابر
كسى كو به خاك درت روز دارد * حديث وجود شبش نيست باور
خطوط شعاعى چو گيسوى حوران * نمودست خور وقف جاروب آن در
شها شهريارا منم آنكه دايم * به مدح تو دارم نفس خشك و لب تر
من و طبع فياض و فكر مديحت * همان خاطر عاشق و ياد دلبر
من و خاطرى از مديحت لبالب * چو دامان درياى عمان ز گوهر
به رغبت فروريخت تيغ زبانم * به پاى مديح تو تا داشت جوهر
به مهر تو دارم درخشنده خاطر * به حرف تو دارم فروزنده دفتر
مرا طالعى همچو خورشيد بايد * كه سايم به خاك درت چهرهء زر
ز دنيا و عقبى مرا بس كه يك دم * كنم مشت خاكى ز كوى تو بر سر
ندارم اگر مايه مهر تو دارم * درين ره كه دارد ز من توشه بهتر ؟
عمل گر نداريم در راه عقبى * همين بس كه علم تو داريم رهبر
ز مهر تو خواهيم همراه بردن * متاع روايى به بازار محشر
در ان دم كه دستى گريبان نيابد * من و دست و دامان آل پيمبر
ديوان فياض لاهيجى ( فارسى ) — صفحة 86
مساهمون: عبد الرزاق اللاهيجي
ص٨٦