تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان فياض لاهيجى ( فارسى ) — صفحة 86

مساهمون:

ص٨٦
دماغ فلك پر شد از دود سودا * ز بس رشك قدرش برافروخت آذر به هر هفت اندام از رشك جاهش * فلك داغها دارد از هفت اختر نيارد زدن دست و پا گر درافتد * به بحر يقينش گمان شناور ز طوفان درياى شُبهت ندارد * جز از فكر او كشتى علم لنگر زهى پادشاه معظم مظفر * به فطرت مقدس به طينت مطهر سپهر يقين را و درياى دين را * درخشنده اختر فروزنده گوهر كف دستى از ملك قدر تو ارزد * به اين هفت كشور نه ، هفتاد كشور بدين ارجمندى كه ديدست فرزند * مر اين نُه پدر را ازين چار مادر به خاك تو خورشيد افشانده پرتو * به راه تو جبريل گسترده شهپر نه شوق طواف تو بودى كه ديدى * رخ يوسف مهر از چاه خاور ؟ به گرد تو گردند افلاك دايم * به راه تو پويند پيوسته اختر به فيض تو محتاج چون مه به خورشيد * عقول مقدس نفوس مطهر نبودى اگر عكس رويت ، نبودى * نه گردون مزين نه انجم منور درت خانهء آفتابست گويى * كه در وى شب و روز باشد برابر كسى كو به خاك درت روز دارد * حديث وجود شبش نيست باور خطوط شعاعى چو گيسوى حوران * نمودست خور وقف جاروب آن در شها شهريارا منم آنكه دايم * به مدح تو دارم نفس خشك و لب تر من و طبع فياض و فكر مديحت * همان خاطر عاشق و ياد دلبر من و خاطرى از مديحت لبالب * چو دامان درياى عمان ز گوهر به رغبت فروريخت تيغ زبانم * به پاى مديح تو تا داشت جوهر به مهر تو دارم درخشنده خاطر * به حرف تو دارم فروزنده دفتر مرا طالعى همچو خورشيد بايد * كه سايم به خاك درت چهرهء زر ز دنيا و عقبى مرا بس كه يك دم * كنم مشت خاكى ز كوى تو بر سر ندارم اگر مايه مهر تو دارم * درين ره كه دارد ز من توشه بهتر ؟ عمل گر نداريم در راه عقبى * همين بس كه علم تو داريم رهبر ز مهر تو خواهيم همراه بردن * متاع روايى به بازار محشر در ان دم كه دستى گريبان نيابد * من و دست و دامان آل پيمبر