چه سازم كه شد چاره سازىّ عالم * به بيچارگيهاى عالم مقرر
به ما دادهاند اختيارى كه دارد * به تدبير گرداب فكر شناور
چو كشتى فروشد كسى را به دريا * تو خواهيش مختار گو خواه مضطر
زنم دست و پايى درين بحر بىبن * ولى پا به هستى ولى دست بر سر
به پيرى رسيديم و لهو جوانى * ز خاطر نگرديد يكذره كمتر
به اوهام خود عقل مغرور و غافل * كه جهل مركب دگر ، علم ديگر
به خير و به شر راه برديم ليكن * نه تحصيل خير و نه پرهيزى از شر
تميز به دو نيك كردن چه حاصل * كه هر خير كرديم بد بود يكسر
همان به كه از هرچه كرديم حاصل * برو بيم خاطر بشوييم دفتر
به غير از ثناى امامى كه باشد * همه غرق احسانش هم بحر و هم بر
امام دهم آنكه با عقل اول * ز يك جيب بر كرده روز ازل سر
على نقى هادى دين و دنيا * امام خلايق شهنشاه عسكر
درين بحر بىبن نيابى نظيرش * كه اين نُه صدف راست يكدانه گوهر
چه نسبت به افلاك درگاه او را * كه خاك درش به ز خورشيد انور
برافتد اگر پرده از روى رايش * چو خورشيد هر ذره گردد منور
به جان مجرد چه نسبت تنش را * كه با نور ظلمت نباشد برابر
به درگاه او بار نبود فلك را * اگر تا قيامت زند حلقه بر در
كند سايه گر بر فلك كوه حلمش * مكعب برآيد سپهر مدور
نسيمى ز زلفش اگر جلوه گيرد * پريشان فتد عطسه در مغز عنبر
شميمى ز خلقش ببايد كه گردد * جهان همچو دامان غنچه معطر
چه وسعت بود كلبهء شش جهت را * كه در وى نهد جاه او كرسى زر
چه گنجايش آغوش علم بشر را * كه تا كنه او را كشد تنگ در بر
اگر شبنم فيض لطفش نباشد * نماند نهال امل تازه و تر
وگر ريشه در خاك مهرش دواند * دهد خار عصيان گل مغفرت بر
درين آرزو پير شد نخل طوبا * كه در اعتدال هوايش كشد سر
چه فيضست درگاه او را كه دارد * غبار درش جلوهء موج عنبر
چه نورست خاك درش را كه گردش * چو پيرايهء صبح باشد منور
نبودى به عالم شب ، از خاك كويش * شدى طينت آفتاب ار مخمر
حسودش چه شايستگى پيشه دارد * كه باشد عدم با وجودش برابر
بتابد گر از دور بر روى خصمش * شود خاطر مهر چون مه مكدر
ديوان فياض لاهيجى ( فارسى ) — صفحة 85
مساهمون: عبد الرزاق اللاهيجي
ص٨٥