باشد ، به موجب ضرورت فرا مىگيرند . اما آنان كه از مرتبهء ادنى واپساند ، داخل حيواناتند و از عالم انسانى غير از صورت ، حصّهاى ندارند .
« أُولئِكَ كَالْأَنْعامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ »
« 1 » و اما انبيا و اوليا را به خصيصه « 2 » وراى انسانيت از جانب خداى تعالى مخصوص مىدانند و اطوار ايشان را وراى طور عقل مىخوانند و نفوس ايشان را به قدس مىنامند ؛ و الله اعلم .
و اما نزد حكما انسان عبارتست از حقيقت نوعيه كه آن حقيقت با اين افراد معيّت وجودى دارد يعنى ، دو موجودند به يك وجود ، كه عبارت از اتحاد در جعل است و در حدود از آن حقيقت به حيوان ناطق تعبير مىكنند . و اين اختلاف ميانهء علما و حكما بعينه اختلاف در وجود است كه علما اشياء را موجود مىدانند و وراى وجود عام و حصّهء آنكه نزد ايشان اجلى البديهيات است و جهت تحليلى و معقول ثانى هيچ وجود ديگر قبول ندارد . و حكما وراى اين دو وجود ضميمه [ اى ] از واجب يا ممكن قرار دادهاند و آن را وجود خاص اشياء مىگويند و اين را اخفى النظريات مىدانند .
« قُلْ كُلٌّ يَعْمَلُ عَلى شاكِلَتِهِ فَرَبُّكُمْ أَعْلَمُ بِمَنْ هُوَ أَهْدى سَبِيلًا »
« 3 » و نزد ايشان نيز افراد بر سه قسمند : ادنى و اوسط و اعلى . اما ادنى آنانند كه به ظاهر علوم اكتفا نموده نفس ناطقه را در همين مرتبهء ظاهر علم باز مىدارند ، و آن را علت بزرگى و جاه و سبب تفوّق مىدانند . و اما اوسط آنانند كه در پى تحقيق حقايق اشياء مىباشند و مسلك ايشان بعد از استدلال عقلى ، تهذيب اخلاق و عمل بر وجه حكمت است در جميع احوال . و اما اعلى آنانند كه رياضات شاقّه مىكشند تا حدى كه روح ايشان را قوت انسلاخ و بيرون شدن از بدن و سير عالم علوى كردن و با روحانيات كواكب مكالمه نمودن و باز عود به بدن حاصل مىشود و فيلسوف نزد حكما عبارت از اين طائفه است ؛ و اللّه اعلم .
و اما طائفهء عليّهء صوفيه - قدس اللّه تعالى ارواحهم - انسان را دو قسم نهادهاند :
يكى انسان حيوان ، ديگرى انسان انسان . اما انسان حيوان عبارت است از اهل
هامش
( 1 ) . اعراف ، 18 .
( 2 ) . مج : به حقيقت وراى انسانى است .
( 3 ) . اسراء ، 85 .