برسد ، او را پادشاه مىسازند و بعد از سه سال او را در جزيره [ اى ] كه ميان اين درياست برده ، سر مىدهند و باز به طلب پادشاهى ديگر در همان موضع كه تو ديدى انتظار مىبرند . پرسيد كه آن جزيره معمور است يا خراب ؟ گفتند كه آنجا اصلا عمارت نيست و تمام آن جزيره پر از خار و خاشاك و سباع و موذيات و عقارب و حيّات است و از قسم مأكول و مشروب چيزى نيست . گفت كه در اين سه سال حكم اين پادشاه در هر چه او اراده كند جارى است يا نه ؟ گفتند كه مطلق حكم در همه باب بر همه چيز او راست و از حكم او كسى را در اين مدت تجاوز ميسر « 1 » نيست . پرسيد كه او را تصرف در اموال و خزاين و اسباب هست يا نه ؟ گفتند كه تمام به دو تعلق دارد و در اين مدت به ملكيت ، تصرف در آن مىتواند كرد . پرسيد كه آن جزيره قابل عمارت هست يا نه ؟ گفتند : بلى هست . گفت : اگر اين پادشاه خواهد كه در اين سه سال به عمارت آن جزيره پردازد ، هيچ مانعى ندارد ؟ گفتند كه اختيار از اوست هيچ مانعى نيست . از استماع اين اقوال غمى كه بهواسطهء سرعت زوال انتقال به آن معدن آفت و ملال او را روى نموده بود به شادى تبديل يافت و عقل را بر سر سعى امير ساخته ، جد و اجتهاد را كارفرمايى « 2 » داد تا در آبادان ساختن و تعمير آن جزيره نهايت بذل جهد مرعى داشتند و خود با خيل و حشم و خدم به آنجا رفته ، به جاروب مشقت زمين آن را از مجموع ناملايم پاك ساختند و به تهيت عمارات پرداختند و بنا بر حكم شاهى اصناف خلق آنجا منازل بنا نهادند و باغات و سرابستانها در خور شأن پادشاهى ترتيب نمودند و آنچه ميسر شد از امتعه و اموال و ضروريات معيشت به آنجا فرستادند و تا انقضاى مدت سلطنت آن جزيره را غيرت ارم و رشك مصر ساختند و چون ايام عزل نزديك شد در كمال روح و راحت و عزت و شادمانى به جانب آن جزيره شتافت . اكنون چون كشتى شكستهء انسان از درياى اصلاب و ارحام به ساحل دنيا مىرسد ، سكنه عالم ملك به استقبالش
هامش
( 1 ) . مج : تجاوز نيست .
( 2 ) . مج : كارفرمايش .