را به كمند ملايمت درافكند و آتش آزش به باران رحم فرونشاند . تا چون چشمش بر حال آن آهو افتاد و از بهر بچه ، اضطراب او را ملاحظه نمود ، فرزندان خود را فراموش كرد و با خود گفت كه چه شود اگر امشب تو و فرزندان گرسنه بمانيد و اين حيوان مسكين خلاص شود ، پس تأييد الهى امدادش نموده ، آهو بچه را به رفق نزد مادرش بر زمين نهاد . چون آن حيوان از اين شفقت جان تازه دريافت ، به زبان بىزبانى ناطقهء استعداد را به دعاى سربلندى او دست برداشت و روى سوى آسمان كرد ، زبان از كام برآورده و به ازاى كامى كه يافته بود ، متحرك ساخت . پس به سوى صحرا با بچه روان شد و آن صياد باديهء سعادت روى توجه به مسجد آورد ، به نيت آنكه بعد از اداى عشاء به منزل رود تا خواب ، اطفالش را از طلب عشا مانع آيد .
پس در آن شب كه روز سعادت او بود ، ديدهء بختش بيدار گشت و صبح اقبالش بر موكب شب قدر بدميد و جمال جهانتاب نيّر اوج رسالت و اصطفا - صلّى اللّه عليه و على آله و سلم - را در خواب ديد كه متوجه آن سعادتمند شده ، پرتو لطف بر آن صاحب اقبال انداخته ، فرمود كه بدان رحمى كه بر آن آهو كردى ، حق - سبحانه و تعالى - تا چند بطن به تو سلطنت ارزانى فرمود . چون اين بشارت دريافت ، از غايت خرّمى از خواب درآمد و بامداد پاى اميد در ركاب توكل درآورد و عنان توسن يقين به سوى سراى سلطان وقت مصروف داشته ، در زمرهء چاكران داخل شد و يوما فيوما كوكب اقبالش درجات اوج و رفعت طى مىنمود تا رسيد بدان درجه كه آثار نامدارى سلطنت اولادش از سلاطين بزرگان روزگار سرآمد ؛ چنانچه بر مستخبران سير و تواريخ پوشيده نيست . و از اين حكايت ظاهر شد كه بر مطلق اشفاق ، آثار و فوائد مترتب است ؛ زهى بختيارى كه به نيروى ياورى « 1 » توفيق هميشه بار اشفاق و لطف بر دوش همت نهاده ، چون اين صيدافكن ميدان توانايى و سربلندى بود و كمندانداز كردن سعى و نيرومندى امداد او شود ، گوى سرآمد از ميدان دولت به
هامش
( 1 ) . اساس : ياور