بودن اولى است . « ما اتّخذ اللّه جاهلا وليّا » .
جامع مقامات ، شيخ ابو سعيد ابو الخير - قدس سره - آورده كه شيخ بعد از كسب علوم آلى در خدمت فقيه ابو على در سرخس به درس تفسير مشغول بود . روزى در اثناى راه مدرسه ديد كه لقمان سرخسى ، كه از مجذوبان الهى بود ، بر بلندى نشسته ، پاره بر جامه مىدوزد . شيخ آنجا رفته ، چنان ايستاد كه سايهاش بر جايى كه لقمان مىدوخت ، افتاد . پس لقمان گفت كه يا ابا سعيد ! ما تو را با اين پاره بر اين جامه دوختيم . و برخاست و دست شيخ بگرفت و آورد خدمت حضرت شيخ ابو الفضل حسن سرخسى كه در آن وقت خلعت مقتدايى بر قامت استقامت او راست بود و گفت كه يا ابا الفضل ! اين جوان را نگاهدار كه از شماست . و شيخ ابو سعيد را به شيخ ابو الفضل سپرد و رفت . شيخ ابو الفضل او را بر لب صفّه جا داده و خود بر جاى خود نشست و جزوى كاغذ برداشت و بر آن نگاه مىكرد . شيخ ابو سعيد از آنجا كه طريقهء دانشمندى است ، در خاطرش آمد آيا در اين جزوه چه باشد . شيخ ابو الفضل دريافت و گفت : يا ابا سعيد ! صد و بيست و اند هزار پيغمبر را كه به خلق فرستادند ، همه گفتند كه بگوييد : « اللّه » ، جمعى اين كلمه گفتند و مستغرق آن شدند . شيخ ابو سعيد گويد كه آن شب اين سخن مرا به خواب نگذاشت . صباح رخصت خواستم و به درس رفتم . اتفاقا اوّل درس اين بود كه
« قُلِ اللَّهُ ثُمَّ ذَرْهُمْ فِي خَوْضِهِمْ يَلْعَبُونَ »
« 1 » چون اين را خواندم ، حال بر من متغيّر شد . فقيه بو على چون اين تغيير مرا ديد ، پرسيد كه شب به كجا بودهاى ؟ گفتم كه در خدمت شيخ ابو الفضل . گفت :
برخيز كه تو را حرام است از آنجا به اينجا آمدن . پس برخاستم و واله و حيران به خدمت شيخ آمدم . چون مرا ديد فرمود كه بنشين و به كار باش كه اين كلمه با تو كارها دارد . چون مدتى برآمد ، شبى از شبها شيخ ابو الفضل با شيخ ابو سعيد تنها نشسته بودند و در صومعه بسته و در معارف الهى سخن مىگذشت . مسئله مشكل شد و آن هر دو بزرگوار فروماندند . در لحظه [ اى ] ديدند كه لقمان چون مرغى از
هامش
( 1 ) . انعام ، 92 .