صورت آن بعض درمىآيد . و ملخّص كلام آن است كه هر كس هر چيز را كه ادراك [ 2 ] كرد ، آن صورتى روحانى مىشود براى او و او حكم پادشاهى يا اميرى يا كدخدايى را دارد به حسب علم خود و معلوماتش حكم رعايا و لشكر و خدم او .
و پوشيده نيست كه آنچه در نفس درآيد ، احسن و الطف است از آنچه در [ 3 ] خارج است . چه نفس انسانى جوهرى است نورانى كه كدورت طبيعت مانع پرتو اوست . و چون به فكر كه اشدّ رياضات است - چه تعلق به دماغ دارد - اين مانع بر طرف شود و آيينهء دل به صيقل رياضت پاك گردد هر آيينه در برابر هر چه درآيد ، صورت « 1 » آن در برابر او منطبع شود ؛ چنانچه گويا عين آن شده . و علما براى بيان اين معنى حكايت كنند كه يكى از پادشاهان منزلى ساخت و خواست كه آن را به نقوش و صور چون خاطر دانا بيارايد ، پس تفحص نقاشان هنرمند چابك دست نمود و خبر يافت كه دو استاد سرآمدند : يكى در چين و ديگرى در روم . پس امر به احضار ايشان نمود و بعد از حضور صورت مطلبش به دستيارى كلك امر بر صفحهء اظهار نگاشت . « 2 » نقّاش چين چون خامه سر قدم ساخته به استقبال قبول شتافت و رومى جز تصوير حجرهء انديشه و تأمّل چاره نيافت و پس از ملاحظهء نقش خيال عرض نمود كه اگر پادشاه اشاره را اجازه فرمايد تا منزل را مناصفه به كار درآوريم . و پردهاى جهت اتّصاف در ميان حايل آيد تا قلم هر يك از عين الكمال استراق محفوظ باشد ، اولى خواهد بود . چه اين معنى موجب حصول صورت امتياز است و مستلزم ظهور مزيد احسان پادشاهى . ملتمس درجهء قبول يافت و آن منزل را نصفى به چينى و نصفى به رومى سپردند و پرده در ميان بستند كه هيچكدام را چشم بر كار ديگرى نيفتد . استاد رومى به اصطرلاب عقل و تجربه ارتفاع كوكب عمل چينى يافته بود و جز آن علاجى نديد كه نصف منزل را چون نيمهء ماه مقابل آفتاب دارد . پس به تصقيل مشغول شد و به مرتبه [ اى ] رسانيد كه آئينه از صقالتش جلا وام كردى و جرم ماه از روشنيش انطباع به عاريت گرفتى . چون استاد چينى از
هامش
( 1 ) . اساس : صورت آن وارد منطبع شود .
( 2 ) . مج : گماشت .