شهر ، از عمارات و مردم و آنچه در آن شهر است ، به يك مرتبه « 1 » تصور مىكنى ، و اين علم اجمالى است و يا به اينطور است كه يك يك خانه و دكان و يك يك شخص از مردم آنجا و آنچه در آن شهر است ، بخصوصه تصور مىكنى ، و اين علم تفصيلى است . و حق تعالى را اين هر دو نوع علم به عالم و ما فيها هست .
اكنون مقدمه [ اى ] كه واجب الذكر است بگويم . بدان كه حكما مىگويند كه ماهيات مجعول نيستند و هر كس اين سخن را به طورى « 2 » فرا گرفته ، در قبول و انكار به حسب يافت خود اختلاف كردهاند ، و حقيقت اين قول آن است كه خداى تعالى زيد را مثلا خلق مىكند ، نه آنكه زيد را به زيديت مىدهد . يعنى زيد ، زيد است و وجود به زيد مىدهد . مثلا . خداى تعالى فلفل را خلق مىكند و فلفل تيز است ، نه آنكه فلفل را خلق كند پس تيزى به او دهد . و اينكه عوام الناس مىگويند كه خدا عسل را چه شيرينى داده ، اين معنى ندارد كه عسل چيزى است كه شيرين نيست در حد ذات خود و خدا آن را شيرينى داد ، بلكه عسل در حد ذات خود شيرين است و خدا آن را وجود داده ، پس ماهيت عسل شيرين است كه اگر شيرين نباشد ، عسل نباشد . پس حق سبحانه و تعالى اشخاص موجودات عالم را وجود مىدهد و بعد از آنكه شىء موجود شدند ، هريك به آنچه ذات ايشان اقتضا كند ، و به لوازم ذات ايشان ظهور مىنمايد ، در جميع مراتب علمى و وجودى و فعلى و حق تعالى را علم به ذوات ايشان و جميع لوازم آن و كيفيات ظهورات ايشان هست ، اجمالا و تفصيلا . و هر چيز از خير و شر و سعادت و شقاوت كه از « 3 » ذوات اشيا مىداند ، همان بر پيشانى ايشان مىنويسد . مثل آنكه كسى بر حريرى بنويسد كه اين فلان حرير است . و از اينجا لازم نمىآيد كه به آن نوشتن آن حرير ، حريرى يافته باشد ، كه اگر ننوشتى آن حرير ، حرير نبودى .
و چون اين مقدمه معلوم شد ، بدان كه هر چيز همين كه وجود يافت و چيز شد ،
هامش
( 1 ) . مج : يك مرتبه تصوير و اين .
( 2 ) . مج : به قولى .
( 3 ) . كه در ذوات ايشان ؛