تخطي إلى المحتوى الرئيسي

رسائل دهدار ( فارسى ) — صفحة 242

مساهمون:

ص٢٤٢
جان است و نه دل است و نه حقيقت مطلقهء كليه است و نه حقيقت جامعه است و نه حقيقت مقيّده است و نه نفس « 1 » علم است . زيرا كه او تمام اين امور را به خود نسبت و اضافه مىدهد و مىگويد كه نفس بشرى من و نفس ناطقهء من و نفس قدسى من و روح اضافى من و جان و دل من و حقيقت كليّه و مطلقه و مقيده و جامعهء من و علم من و نور من ؛ و او را به هر عنوان كه فراگيرى ، آن را در تحت اضافهء خود در مىآورد . پس راه به معرفت اين نفس در كمال دشوارى باشد ؛ چه پيداتر و روشن‌تر از جميع اشيا نزد دانا نفس اوست و چون مىنگرد از همه چيز پنهان‌تر [ 8 ] است ، و اين امور كه مذكور شد از نفس بشرى و ناطقه و قدسى و غيرها ، تمام مظاهر و مجالى اويند و او را در هر مظهرى [ 9 ] ظهورى است خاص و اثرى خاص كه به سبب آن به يكى از اين نامها خوانده مىشود ؛ همچنانچه نفس بشرى را به حسب ظهور در چشم ، باصره گويند و به حسب ظهور در گوش سامعه ، و قس على هذا . پس او حكم شخصى دارد كه در چند آيينه صورتش منطبق شود و به حسب هر صورتى حكمى بر او وارد آيد . و اين نفس را با بدن هيچ‌گونه نسبت و علاقه [ اى ] نيست و اينكه مىگويند كه بدن من ، نفس بشرى است كه خورنده و آشامنده و مدبر بدن و مراتب اربعهء امّارگى و لوّامگى و ملهمگى و مطمئنّگى ، مراتب اين نفس بشرى است كه به ترتيب ترقى مىكند و به اصل خود ملحق مىشود كه
« فَادْخُلِي فِي عِبادِي وَ ادْخُلِي جَنَّتِي »
« 2 » را بدان تأويل مىتوان كرد و اين نفس بشرى ، فيض از نفس ناطقه كه آن را نفس انسانى هم گويند ، مىيابد . و اين نفس انسانى ، جوهر مجرد ملكوتى است ؛ همچنانچه نفس بشرى لطيفه و ملكوت خلاصهء عناصر است و تعلّق به عالم ملك نيز دارد و نفس قدسى ، جبروت است و از نسبت افاضه به نفس بشرى منزّه است به واسطهء ربط نفس بشرى به عالم ملك و ليكن نفس ناطقه اگرچه رويى به نفس بشرى دارد به جهت افاضه ، اما به واسطهء تجردش استفاضه از نفس قدسى مىنمايد و نفس قدسى ، مظهر اوّل آن حقيقت است كه از او به نفس در حديث
هامش
( 1 ) . مج : نفس عالم . ( 2 ) . فجر ، 31 .