و الله اعلم .
كوكب چهارم هم در اين مطلب به بيانى موافق ذوق عرفا
مخفى نماند كه ممكن عبارت است نزد عقلا از آنچه [ كه ] از فرض وجود او محالى لازم نيايد . و اين نيز از جملهء احكام صادقهء عقل است كه هر چه او نظر به ذاتش ممكن باشد ، او نظر به مؤثر واجب است . و شرائط وجود و معدات همه در اين حكم شريكند . اكنون گوييم كه هستى اين عالم ممكن است كه همين محض نمود باشد ، چون صورت آيينه ، و حق تعالى ، قيوم آن باشد . و از اين جمله هيچ محالى لازم نمىآيد ، بلكه عدم بقاى عالم و تجدد اوضاع هرآنى آن دليل بر حقيّت اين حكم است ؛ خصوصا كه خلاصهء افراد انسان بر اين اعتقادند . و چون نزد عقل ممكن شد كه عالم همين نمود باشد و نوع اين ممكن نيز ممكن است ، چه از فرض آن محالى لازم نمىآيد ، و چون اين معنى نظر به همين معنى ممكن است ، لازم آيد كه نظر به مؤثر واجب باشد بنا بر حكم مذكور ؛ و به جهت الزام و هم اثبات اين مطلب گوييم كه هر چه موجود است يا عين وجود خواهد بود يا غير وجود . اگر عين وجود است ، ثبت المدعى ؛ و اگر غير وجود باشد محال است كه بىوجود ، موجود باشد و موجود بودن غير وجود ، به وجود نمىتواند بود ، الّا به اينكه اتصاف به وجود يابد و وجود وصف او شود تا توان گفت كه موجود است ؛ و هرگاه كه غير وجود متّصف به وجود شود ، لازم مىآيد كه اوّل موجود باشد تا بعد از آن موجود شود . چه موصوف بالذات مقدم است بر وصف و بر اتصاف ، و اگرچه از روى فرض باشد . زيرا كه حكم صحيح عقل است كه ثبوت شىء مر شىء را مستلزم ثبوت مثبت له است ؛ خواه در ذهن و خواه در خارج . پس نتواند بود كه غير وجود متّصف به وجود شود كه تقدم « 1 » شىء بر وجودش لازم مىآيد . پس غير وجود
هامش
( 1 ) . اساس ، مج : تقدم وجود شىء .