نمىتوان كرد . اكنون حال از دو بيرون نيست كه اين دانش ما و احكام ما حق و مطابق نفس الامر است يا غلط ، اگر غلط است ، پس عالم موجود نباشد و همين نمود بىبود ، مثل سراب [ 7 ] باشد ؛ چنانچه اهل كشف و صوفيه مىفرمايند ؛ و بنابراين البته ذاتى و حقيقتى واحد حقيقى هست كه قيوم اين نمود است . چه نمود « 1 » را به خود قوام و قيامى نيست و ناچار است آن را از نماينده . و اگر دانش و احكام عقل ما حق است و مطابق نفس الامر ؛ پس مىبينيم كه عقل دانايان اين كثرت عالم را به يك حقيقت صعود مىدهد و منتهى مىسازد به اسقاط مشخصات . مثلا افراد انسان را حكم مىكند كه تعدد و كثرت ايشان به عوارض و امتيازات عرضى است و مجموع يك حقيقت است و باز انسان را با جميع جانوران در حقيقت حيوان متحد مىسازد و باز حيوان با نباتات در جسم نامى و همچنين تا به يك امر كه ممكن اوّل است ، مىرساند و آن را در تحت موجود « 2 » ، معدوم مىسازد . و بنابراين احكام نفس الامرى لازم مىآيد كه همين حق تعالى موجود باشد و غير او كثرت اعتبارى و عوارض و تعينات باشند ، نه موجودات حقيقى ؛ چنانچه گفتهاند كه :
من و تو عارض ذات وجوديم * مشبّكهاى مشكات وجوديم « 3 »
و اينكه حضرت رسالتپناه محمّدى - صلّى اللّه عليه و آله و سلم - اين شعر لبيد را كه « الا كلّ شىء ما خلا اللّه باطل » « 4 » راستترين سخنان شاعر فرمودهاند « 5 » ، دليل است بر صحت اين حكم . و محقق طوسى مىفرمايد كه :
موجود به حق واحد « 6 » اوّل باشد * باقى همه موهوم و مخيّل باشد
هر چيز جز او كه آيد اندر نظرت * نقش دومين چشم احول باشد « 7 »
هامش
( 1 ) . مج : چه قيوم را .
( 2 ) . مج : وجود .
( 3 ) . گلشن راز ط طهورى ، ص 35 .
( 4 ) . . . . و كل نعيم لا محالة زائل . كه مصرع ثانى بر سبيل صواب استوار نيست .
( 5 ) . المحجة البيضاء ، ج 7 ، ص 403 . علم اليقين ، ج 1 ، ص 106 .
( 6 ) . مج : واجب اوّل .
( 7 ) . شعر و شاعرى در آثار خواجه نصير الدين طوسى ، معظمه اقبالى ط وزارت ارشاد اسلامى چاپ اول 1370 ص 115 .