ميوهء درخت ، تخم درخت را مىتوان شناخت ؛ و عالم درختى است كه صورت عنصرى انسانى گل آن است و علم و دانش ميوهء آن ؛ [ 2 ] و شرف انسان بر ساير موجودات به دانش است و به دانش همه را مسخّر دارد و تصرف در ملكوت سماوات و ارضين مىكند و تفاوت ميان افراد انسان به دانش است . و همچنين تفاوت ميان انواع علم و دانش به حسب معلوم و متعلق دانش است ؛ و چون اشرف معلومات صفات و اسماء الهى است ، پس دانش آن اشرف از دانشها باشد و دانندهء آن از جميع دانايان اشرف . چون مدار شرف انسانى به دانش است . [ پس ] كوكب دوّم [ را ] در كيفيت دانش مذكور مىسازد تا دانش نيز دانسته شود .
كوكب دوّم در كيفيت دانش
مخفى نماند كه دانش عبارت است از ظهور و كمالى كه در نفس بالقوه است .
يعنى ، دانستن چيزى چنان نيست كه نفس دانا را امرى كه نبوده باشد ، حاصل شود بلكه آنچه در او بالقوه بود ، به فعل مىآيد . پس از اين معلوم شد كه جميع علوم در نفس دانا مرتكز [ 3 ] است و بتدريج از قوه به فعل مىآيد . و چون چنين باشد ، پس هيچ عالم چيزى را وراى كمالات نفس خود نمىدانسته باشد . پس جميع معلومات كمال نفس انسانى باشد و از اينجاست كه افلاطون ، دانش را چنين تعريف كرده كه العلم تذكّر « 1 » . و فارابى و ساير محققين گفتهاند كه علم تمثّل نفس است به صورت معلوم ؛ و شىء به صورت غير خود متمثل نمىشود . و تحقيق اين چنان است كه ميانهء دو شىء نسبة ما محال است بدون اتحاد ما . پس تحقق نسبت مطلقا مفيد تحقق اتحاد است مطلقا ، حتى نسبت مغايرت كه هرچه عقل حكم بر مغايرت آن كند با امر ديگر افادهء اتحاد آن دو امر كرده و در مفهوم غيريت . و على هذا پس محال باشد كه تا ميان عالم و معلوم اتحادى در مرتبهاى از مراتب نباشد ، نسبت علم تحقق
هامش
( 1 ) . بنگريد به فصل پانزدهم ، مقالهء چهارم ، التحصيل . بهمنيار .