عمرو در انسانيت متحدند و در جسميت متحدند و در نموّ متحدند و در حيوانيت متحدند و در مراتب بسيار ، مثل مرتبهء هيولاى عناصر و هيولاى كل و طبيعت و مراتب نفوس و عقول و غيرها ايشان را اتحاد حاصل است . و اين مغايرتى كه ايشان را عارض شده به سبب بعضى عوارض است . مثل درازى زيد و كوتاهى عمر و سفيدى اين يكى و فراخ چشمى آن ديگر و امثال اين امور كه هيچ حقيقتى ندارند كه موجب مغايرت ذاتى باشد ؛ بلكه به اندك كيفيتى يا حركتى اين امور به هم مىرسد ؛ چنانچه به اندك سرمايى آب روان چون سنگ بسته مىشود و در نظر حسّ « 1 » موجب تعدد ذوات و مغايرت اشخاص مىگردد . اما نزد اهل « 2 » بصيرت تمام افراد انسان ، بلكه تمام عالم يك شخص است . زيرا كه چون ملاحظه رود ، ميان افراد موجودات مغايرت به همين امور است و از اينجاست كه حكماى محققين فرمودهاند كه عالم عبارت است از اعراض مجتمعه در عين واحد . پس چون طالب صادق به اين نظر به سوى عالم نگرد ، بيند كه در وجود نيست هيچ ذاتى الّا ذات حق و اين ممكنات به وجود حق قائمند و نمايان . و جهت تفهيم اين معنى تمثيلى نمودهاند به وجود دايره از آتش كه قائم است به وجود شعلهء جوّاله . زيرا كه چون فتيله را آتش زنند و آن را به دور درآورند از روى شتاب و سرعت به واسطهء سرعت دور و حركت آن فتيله دايرهاى از آتش را در نظر موجود نمايد كه تا آن فتيلهء روشن در سير باشد ، آن دايره موجود نمايد ، اما نزد اهل بصيرت هيچ دايره از آتش موجود نيست ، و آنچه مىنمايد سير همان فتيله است . همچنين اين موجودات ذوات موجوده مىنمايند به فيض وجود حق تعالى كه اگر يك طرفة العين آن فيض بازايستد ، تمام موجودات معدوم شوند . و اين تمثيلى است به غايت روشن .
و مثالى ديگر گفتهاند كه هرگاه از دور تمثالى نمايان باشد ، جايى در نظر سنگ مىنمايد ، و جاى ديگر درختى ، و جاى ديگر آدمى ، و هر چند دور تر است ، طورى ديگر مىنمايد و چون پارهاى نزديكتر شوند ، طورى ديگر . و همچنين در هر مرتبه از
هامش
( 1 ) . اساس « حس » را ندارد .
( 2 ) . اساس « اهل » را ندارد .