است كه نسبت اين شئونات و تكثر به ذات علم ، چون نسبت تكثّر نسبت است به سوى واحد عددى ، و نقطهء مركز مثلا در واحد عددى ، نسبت نصفيت اثنين و ثلاثيت ثلاثه و ربعيت اربعه الى غير النهاية مندرجه است و در نقطه مركز نسب متكثره به حسب نقاط محيط مندمج و اصلا موجب تكثر به هيچ وجه در ذات آنها نيست و عقل صحيح اين را منكر نيست . و همچنين نسبت انواع علوم و خطوط و فضائل و هنر و صنايع و حرف به شخص واحد سبب تكثر و تعدد در ذات او نيست بلكه از او فعل بسيار ناشى مىشود و آثار متكثره به ظهور مىرسد و ذات او بر وحدت خود باقى و ثابت و اگر معنى وحدت را دريابد كه نه وحدت عددى مراد است ، اين سؤال نكند و يا سبحان اللّه هرگاه كه جائز باشد كه شخصى سيمايى از روى علم ناقص خود انواع صور و تماثيل در نظر بينايان دانا متحقق درآورد و مدتى مديد پاينده بدارد و از اين هيچ نقصان و تكثر و حلول و اتحاد و تلبس به آن صور منسوب به او نشود ، چرا اين عقل عاقل با وجود آنكه قابل است كه وراى طور او اطوار بسيار است ، تجويز اين نكند كه از قادر « 1 » عليم خلاق حكيم اين موجودات ثابت و متحقق باشند ، بىاسناد امرى منافى تقدس و تنزه و توحّد « 2 » به سوى او
« ما قَدَرُوا اللَّهَ حَقَّ قَدْرِهِ »
« 3 » .
بلى بيچاره [ اى ] كه قدرت قادر على الاطلاق را منحصر مىسازد . در آنچه به حسب تعقل خود آن را ممكن داند و آيه كريمهء
« وَ اللَّهُ عَلى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ »
« 4 » را به صرافت خود نمىتواند گذاشت و تصور اين نمىكند كه شايد كه ممتنع عقل او ، ممكن و مقدور خداى تعالى باشد ، با آنكه بسيار امور به دليل ثابت مىسازد بعد از آنكه نقيضش نيز قبل از آن به دليل ثابت ساخته بود ، چنانچه بر امام فخر واقع شد و متنبه نمىشود كه شايد كه حكم به امتناعش از قبيل حكم به ثبوت آن نقيض باشد ، ضعيفى كه در مدركات عقلى خود اينش حال باشد ، چون بىمكابره و اعتراض
هامش
( 1 ) . مج « خلاق » ندارد .
( 2 ) . مج : « توحد » ندارد .
( 3 ) . انعام ، 92 .
( 4 ) . بقره ، 285 ،