چه محيط زايد بر محاط است و انسان بتمامه علم است و شعور . نمىبينى كه خطوط بدن او هر عضوى علمى است جداگانه و دلالت بر اوضاع خاص مىكند . و از اين روشنتر ، نظر چون به اندرون خود مىكند ، مىيابد كه على الدوام صور شعورى از او ناشى است . و دليل ديگر اتفاق صوفيه و حكماست بر آنكه عقل اوّل شعور مطلق و نور محض است و تمام موجودات از تصورات او ناشى شده . يعنى ، علم او به مبدأ مادهء وجود عقل دوّم شده و علم به خودش مادهء وجود نفس فلك الافلاك آمده و علم او به امكانش مادهء وجود جرم فلك اطلس گرديده ، و از عقل دوّم كذلك تا آخر مراتب . پس تمام عالم ، علم است و علم « 1 » تمام عالم در انسان و انسان از جانب حقتعالى مكلف است به تحصيل صورتى علمى كه مطابق باشد .
چه علت ايجاد معرفت است و آن علم ايمان است كه انبياء جهت تعليم و تذكير آن مبعوث آمدهاند و حكمت در اين تشريع و تكليف اخراج همينهاى بالقوه است به « 2 » بالفعل ، چنانچه بر ذوى النّهى پوشيده نيست . پس حاصل و محصول وجود علم باشد ؛ كما فى الحديث القدسى : « فأحببت أن اعرف » « 3 » . و نيز انسانيت انسان نيست الّا به علم . چه فصل مقوّمش نطق است ، به معنى ادراك كليات . و عقل كه از جماد به نبات ترقى به حركت نموّ شده و از نبات به حيوان به حس و حركت ارادى و از حيوان به انسان به ادراك كليات . پس انسان را پايهء انسانيت به علم است و ترقّى و تنزل به حسب آن و مراد به اين علم ، معرفت صفات و اسماء و افعال الهى است و باقى علوم آلت اين علم است و پايهء ادناى اين علم استدلال است و پايهء اعلا كشف و عيان . و صوفيه كه خلاصهء اين امّتند ، براى تحصيل اين علم كشفى آلات قرار دادهاند و اصل آن سه چيز است : اوّل - ذكر ، دوّم - مراقبه ، سوم - رابطه . و ذكر به تقسيم اولى بر دو قسم است : جلى و خفى . و نزد بعضى جلى در تأثير اقوى است و
هامش
( 1 ) . اساس : علم تام .
( 2 ) . مج : نه ما بالفعل .
( 3 ) . كنت كنزا مخفيّا فأحببت . . . كامل بهائى ، ج 1 ، ص 34 . مشارق انوار اليقين ، ص 27 . جامع الاسرار ، ص 102 .