البته منتهى به ما بالذات است و آنچه به حسب اقتضاى ذات باشد از ذات به هيچ وجه منفك نشود . پس بايد كه هميشه متعين به يك تعين باشد ازلا و ابدا . و اين نيست چنانچه مشهود است . و نيز اقتضاى تعيّن خاص فرع تعيّن مقتضى است با آنكه تواند بود كه وهم طلب علت اقتضا كند بهواسطهء آنكه ذات كامل است . پس تعين عارض نفس ذات حق نباشد و آنچه شيخ محمود - قدس سره - در گلشن راز فرموده كه :
من و تو عارض ذات وجوديم * مشبكهاى مشكات وجوديم
مراد اين است كه نسبت من و تو كه تعينات خاصه است با وجود مطلق نسبت عوارض است با ذات . يعنى ، به خود ، وجودى و قيامى نداريم و قوام ما به قوام وجود است بالتبع . چنانچه شيخ نظامى - رحمه اللّه تعالى - مىفرمايد كه
زيرنشين علمت كائنات * ما به تو قايم چو تو قايم به ذات
پس نسبت قوام ما به قيّوم به حق ، چون نسبت قوام عرض است به ذات . و اين تمثيل و تشبيه در قوام است نه در عروض . و اگر وهم گويد كه پس تعين ، كه امرى است اعتبارى ، قوامش به چيست كه چنين موجود مىنمايد ؟ گوييم كه به فعل قيّوم خلاق و به فيض عليم حكيم . چنانچه دايرهء آتش از حركت شعلهء جواله و آب از صعود بخار ، موجود و متحقق مىنمايد . و سبحان اللّه كه رباعى كمال اسماعيل در تفهيم « 1 » اين معنى چه دخيل است كه :
دل خون شد و شرط جانگدازى اين است * در مذهب او كمينهبازى اين است
با اين همه هم هيچ نمىشايد گفت * گويا كه مگر بندهنوازى اين است
و فيه غنية لمن تفطن و اللّه اعلم .
هامش
( 1 ) . اساس : اسماعيل در تفهيم ، مج : در تفسير .