موجود است .
« كُلُّ شَيْءٍ هالِكٌ إِلَّا وَجْهَهُ »
« 1 » نيز بر يك وجه تأويل افاضهء اين مىكند ، لهذا « يهلك » نيامده و از اين سخنان مفهوم شد كه اعتقاد اين جماعت آن است كه در وجود نيست ، الّا خدا و فيض او كه تعيّنات وجود مطلق است . وجود مطلق اوّل مظاهر وجود حقيقى . ديگر از تتبع سخنان ايشان مستفاد مىشود كه لفظ وجود و لفظ ذات چون مترادفند و چون مترادف بدان جهت گفتيم كه ترادف آن است كه به حسب وضع باشد ، نه اصطلاح مخصوص . و منشأ اطلاق لفظ وجود بر حق تعالى آن است كه چون عقل خواهد كه از ذات مقدس به لفظى تعبير كند ، ملاحظه مىكند كه آنچه در ميان الفاظ به حسب معنى اعظم باشد ، آن را اختصاص دهد به تعبير از آن ذات ؛ چنانچه در لغت فرس ملاحظه نمود كه در دواير موجوده بسيطه ، دايره [ اى ] اعظم از فلك محيط نيست و آن را دوازده قسمت كردهاند و عمده در آن اقسام چهار قسمت است كه آن را اوتاد اربعه مىخوانند به جهت قوام دايره به ايشان ، چنانچه در فن نجوم مذكور است . و آن اوتاد اوّل است و دهم و هفتم و چهارم . پس چون مناسبت قوام دايره به اين چهار با قوام وجود به حق تعالى يافت ، همين چهار حرف را جمع كرده ، لفظ ايزد اطلاق كرده ؛ بىملاحظهء معنى وتديّت و لفظ خدا نيز همچنين . پس اين طائفه نيز چون ملاحظه كردند كه وجود را بر جميع موجودات تقدّم ذاتى است . چه اگر چيزى بالفرض معيّت با وجود داشته باشد ، چون فرض تقدم كنند براى احدهما ، البته حكم بر تقدم وجود است و احاطه و انبساطش زايد است از جميع امور محيطه . چه هر چيز كه فرض كنند به نحوى از وجود مفروض مىشود ، مگر وجود كه به نفس خود مفروض است ، نه به غيرى . و نيز اوّل چيزى كه مدرك بصيرت « 2 » مىشود از اشياء امرى است كه معبّر به همين بود و ثبوت است و بعد از اين تشخص مدرك مىشود و اين امر در موجودات زايد است و از غير حق تعالى به همين امر كه از او « هست » به هست و بود تعبير مىكنند ، احق و اقوم و
هامش
( 1 ) . قصص ، 88 .
( 2 ) . مج : بصيرت ، را ندارد .