شأنه - صادر شده ، وجود عام مفاض است كه متكلمين آن را رحمت امتنانى گويند .
پس او حقيقت وجود باشد . و نيز از ذات مقدس او - عزّ سلطانه - غير از اين مدرك نمىشود كه هست ؛ چنانچه گفتهاند كه :
دوربينان بارگاه الست * بيش ازين پى نبردهاند كه هست
پس بنابراين اسم [ 6 ] وجود بر آن ذات اطلاق توان كرد ؛ چون اطلاق اسم زيد و ساير اعلام بر مسمّيات بىملاحظهء دلالت لفظى كه در آن شايبهء وصف باشد . و چون ظاهر شد كه مراد اين جماعت از اطلاق وجود بر ذات مقدس بارى - عز اسمه - چيست ؟ پس بنابراين هيچ اعتراض لازم نيايد .
باز در آنكه مىگويند كه اين همه اشياء مظاهر اوست و اين وجود ، وجود حق است ، مراد ايشان اين است كه اشياء هرگز وجود ندارند ، چنانچه نداشتهاند در ازل آزال ؛ و اين وجود كه مدرك مىشود نه وجود ايشان است ، بلكه پرتو وجود حق تعالى است كه ظهور كرده در ايشان و ايشان در اين . آنكه موجود مىنمايند ، همچنان در علم ازلى ثابتند و هيچ بوى وجود نشنيدهاند ، و اين به مثالى ظاهر شود .
مثلا هرگاه كه گويند كه نور ماه ، نور آفتاب است ، اين معنى ندارد كه آفتاب به اين نور كه ماه دارد ، منور است تا محذورات نامحصور لازم آيد ؛ بلكه اين معنى دارد كه ماه به نفس خود مظلم است و هميشه بر تيرگى خود ثابت . و اين نور كه دارد از او نيست و او هرگز منور نبوده و نيست و اين نور كه از ماه مىنمايد نور آفتاب است ، بىآنكه از آفتاب انفصالى يا بر آن تجزيه و نقص يا حلول و اتحادى لازم آيد ، بلكه همين مجرد فيض و اثر است . و همانا حق جلّ و علا براى همين ادراك خلقت ماه و آفتاب را به دين كيفيت فرموده و ماه را چون باقى كواكب منور نيافريده . و فى الحقيقة همين يك مثال براى اهل انصاف كفايت است . و چون در اين شكى نيست كه قاذورات در ضياء شمس تأثيرى ندارند ، پس از جهت مظاهر كثيفه و رديّه هيچ محذور لازم نيايد كه اين همه نسب و اضافات اعتباريند . و آنچه باقى مانده اين است كه وهم را سؤال مىرسد كه اين نقل كه تو از مذهب اين جماعت كردى ، با قول ايشان كه وجود را كالكلى الطبيعى گفتهاند ، چون موافق مىآيد ؟ لهذا ركن رابع را در بيان اين مرقوم