قابل . گفتم كه انسانيت انسان كه به فصل مميز اوست ، آيا به همين علم است يا به چيزى ديگر ؟ ساكت شد . گفتم كه از اين علم آيا هيچ حصه با تو هست يا نيست ؟
جواب نگفت . « 1 » آن شخص كه قايل به تناسخ نبود ، « 2 » فروخنديد . اين برهمن درهم شد . و از او پرسيد كه سبب خندهء تو چيست ؟ او جواب گفت كه اين مرد تو را دشنام داد و خرس و خوك و سگ گفت و تو نيافتى ! او به نزاع درآمد كه از كجا چنين گفت ؟
جواب داد كه از اينجا كه تو هم قايل به تناسخى و هم قايل به اينكه نشئهء علم را عود نمىباشد . پس اگر در تو حصه [ اى ] از نشئهء علم هست ، انسانى . زيرا كه انسانيت به اين است كه حصهء علم داشته باشى و چون حصهء علم دارى ، پس عود نباشد بر مذهب تو و حال آنكه تو قايل به عودى . و اگر حصهء علم با تو نيست ، انسان نيستى .
پس يكى از حيواناتى ؛ مثل سگ و خرس و خوك .
و روزى همين شخص كه قايل به تناسخ نبود از فقير سؤال كرد كه كاملان ما دو فرقهاند : يك فرقه مىگويند كه روح كامل با خدا متحد مىشود و فرقهء ديگر مىگويند كه متحد نمىشود . آيا نزد شما چيست ؟ فقير گفت كه اتحاد نزد ما مطلقا باطل است و دليل مذكور ساخت . پس او گفت : نزد ما نيز اين مذهب حق است .
غرض كه وجود اينگونه علم در توحيد چون به حلول يا تعطيل قايل مىشوند و در مظاهر صورى اثرى پرستش مىكنند ، كافر ماندهاند . و چون افراد علم غير مطابق ايشان بر مطابق غالب است ، اثر غالب ظاهر مىشود از ايشان و اعتقاد به مطلق در ضمن مقيّد مىكنند ، و حال آنكه نزد اهل تحقيق مطلق مقيّد نمىشود و تقيد عبارت است از تجلى در مظاهر خاص ، و تجلى عبارت است از تعين ذات به بعضى صفات ، اگرچه صفت اطلاق باشد . و تعيّن ذات عبارت است از علم ذات به ذات بر وجه خاص ؛ و اللّه اعلم .
پس از اين سخنان كه گذشت ، نسبت انسان عنصرى به عالم ظاهر شد و منشأ
هامش
( 1 ) . مج : جواب گفت :
( 2 ) . مج : بود خنديده .