روزى در مجلسى سخن وحدت مىگذشت ، ملحدى از اهل كاشان حاضر بود .
گفت كه اينها تصور است . اين فقير را حيف آمد كه جواب او گويد كه اين طايفه سخن را مىدزدند و در لباس اصطلاح خود به كار مىبرند و آن ابله ندانست كه تصور البته از متصورى ناشى است و آن تصوركننده مخترع نيست كه معدوم مطلق را در تصور درآورد و نيز تا امرى در نفس تصوركننده مركوز نباشد ، تصور آن محال است .
پس البته تصور وحدت ، بىآنكه وحدت را تحقّقى در حد خود باشد ، محال است .
چه تصوّر معدوم مطلق محال است و چون معدوم مطلق نباشد ، پس نوعى از وجود خواهد داشت . و همچنين جميع مراتب الهى و كونى كه از انسان تعقل آن ظاهر شده و زياد از صد هزار هزار دفتر در تحقيق آن مراتب نوشتهاند ، اگر وجود نداشته باشد و معدوم مطلق باشد و وجود منحصر به همين عناصر باشد ، پس اينها از كجا در نفوس انسانى درآمده و حكم به تحقيق آن در عوالم متعدده كردهاند ؟ و اگر فى الحقيقة مرتبهء تجردى در وجود نباشد ، از كجا تجرد در نفس انسانى درآيد ؟ پس هيچ چيزى در عقل و نفس درنمىآيد الّا نحوى از وجود دارد . چه ميان وجود ما و عدم ، معدوميت مطلقه تلازم است و موهومات - مثل درياى زيبق و آدم صد سر و امثال اينها - نيز وجود دارد ؛ به اين عنوان كه دريا موجود است و زيبق موجود و تركيب موجود و وهم اين هر سه موجود را با هم فرا مىگيرد . و نسبت مىدهد و به عقل عرضه مىكند و عقل حكم بر وجود معدوميتش در خارج مىكند و فى الحقيقة وجود مركب و حقيقيش ، وجود اجزاى اوست . پس اين كورديدگان چه مقدار از حق دورند كه از سطح ظاهر اجسام عنصرى تجاوز نمىتوانند كرد و اين همه سخنان حكما و علما و اهل حق مىشنوند و نمىيابند كه بىمنشأ نمىتوانند بود و شىء منشأ امر منافى خود نمىتواند بود . پس عناصر منشأ تعقل مجرد نشود چه منافات است ميان ايشان ؛ و بر تقدير تسليم كه منافات نباشد و عناصر تواند منشأ
رسائل دهدار ( فارسى ) — صفحة 137
مساهمون: محمد بن محمود دهدار شيرازى
ص١٣٧