معلوم نسبت به عالم . پس افراد لايتناهى براى هريك نوع از علم متصور است ، ليكن به حسب تشخص عالم و مداخلهء زمان انحصار مىيابد . مثلا ديدن يك نوع از علم است و افراد آن لايتناهى ، اما در هر جزء زمان از هر بيننده ديدنى متشخص « 1 » به حصول مىرسد و مرئى را امرى خاص است ، اگرچه به حسب حقيقت عام است .
پس هريك شخص دانا را افراد علوم متعدده متغايره باشد كه از علوم شخص ديگر از دانايان ممتاز باشد . مثلا جمعى كثير علم به بدن خود دارند ، اما يكى از حيثيت زندگى و هستى دارد و يكى از حيثيت مزاج دارد كه صفرايى است بايد موى و يكى از حيثيت مزاج بيمارى و تندرستى دارد و يكى از حيثيت قيافه و نتايج آن دارد و يكى از حيثيت تشريح دارد و يكى از حيثيت خطوط و اشكال دارد و يكى از حيثيت عوارض يا از حيثيت تركيب دارد و همچنين به وجوه بسيار علم به بدن دارند . و باز به هريك از اعضاء و قوا و آلات و آنها ، كه از همه اعلمند ، علم به بدن از حيثيت مظهريت و مخاطبت و غيبت و غيريت آن نسبت به ارواح دارند . و فى الحقيقة هر نوع دانش كه از انسان به وقوع مىآيد ، مىيابد كه البته به جميع شقوق ممكنة التحقق در آن زمان واقع شود . پس علم به بدن مثلا مىبايد كه به جميع حيثيات در هر زمان متحقق شود . پس افراد انسان مىبايد كه در علم به بدن مختلف باشند و هريك به حيثيتى خاص فراگيرند ، و ليكن اگر در حوصلهء تشخص يك شخص دانا اجتماع حيثيات متغايره به حسب استعداد « 2 » ذاتى آن شخص ممكن التحصيل باشد ، محتاج به تعدد افراد دانا نيست . پس تعدد افراد دانا نسبت با يك امر معلوم به حسب اقتضاى تشخص است كه متفرع است بر استعداد ذاتى . پس منشأ اختلاف دانايان در يك امر معلوم ، اختلاف حيثيات معلوم است و تشخّصات عالمان ، و اللّه اعلم .
و چون اين معنى در نفس دانا صورت ارتسام يافت ، پس مىگوييم كه عالم
هامش
( 1 ) . متشخص خاص .
( 2 ) . مج : استعداد شخصى .