ناميّت . و تفصيل و توضيح اين در كتب قوم مذكور است . و نسبت هر قوتى به شخص ، همان خدمت خاص است ؛ چنانچه هاضمه طباخ است و نسبت روح ، آگاهى شخص است و انتظام بدن و استعمال قوا و آلات آن بر وجهى كه مستلزم صحت باشد و بقاى زندگى . پس شخص به روح زنده است و به روح آگاه است و به روح ، بدنش منتظم است ، و قوا و آلات بدن به روح در كارند و اين فى الحقيقة ، جوهرى است كه تحصّل اجزاى نطفه به اوست و اجتماع اجزاى بدن و تركيب آن در رحم ازوست . و نموّ ازوست و حيات به اوست و شخص به او شخص است . و او را در هر مرتبه ازين مراتب ، به حسب ظهور فعل و اثر ، نامى است خاص ، مثل طبيعت و روح جمادى و نفس نباتى و روح حيوانى . و در مرتبهء تحصلش در اشخاص انسانى ، نفس بشرى نام دارد . و اين همه ، اصطلاح است هر طايفه را . نه آنكه در جميع مراتب او را روح نتوان گفت و هرگاه كه اين روح به خارج خود مشغول شود ، آن حالت را بيدارى گويند و چون به داخل خود مشغول شود ، آن را خواب نامند و چون تعلق او از اشتغال به بدن منقطع شود ، آن را موت نامند . و اوقات زندگى شخص كه عبارت است از اوقات اشتغال روح به بدن ، دنياى شخص است و موتش آخرت او ؛ كه : « من مات فقد قامت قيامته » « 1 » . لهذا افلاك و عناصر بدنش و كواكب مشاعر و قوايش ، تمام از هم مىپاشند و همينقدر از ذكر نسبت روح به بدن به جهت مثال ، مطلب ما را كافى است . و چون اين دانسته شد ، بدان كه عالم پيش از خلقت آدم مثل بدن است كه هنوز روح در آن ظاهر نشده و خلقت آدم در عالم چون ظهور روح است در بدن و تعدد اصناف انسان ، چون تعدد « 2 » قواست در بدن و ذوى العقول ، مثل مشاعرند و غير عرفا و علما مثل باقى قوا و آلات و ادراك نسبت انسان به عالم محسوس اهل تفكر است و چون نسبت انسان به عالم معلوم شد كه به حسب جزئيت چيست و از پيش گفته شد كه منشأ اختلاف عقائد و تعدد
هامش
( 1 ) . روض الجنان ، ج 6 ، ص 140 . جلاء الأذهان ، ج 2 ، ص 358 . الصافى ، ج 1 ، ص 105 .
( 2 ) . مج : تعدد نفسى است .