بدان كه شخص انسانى اگرچه به حسب « 1 » تركيب شخص ، روح او يكى از اجزاى اوست ، و مراد از روح [ در ] اينجا ، مربى بدن است كه روح حيوانى باشد ، نه روح انسانى . پس زيد ، يك شخص است ؛ مركب از اعضا و از قوا و آلات و از روح . و اگرچه نزد محققان ، اعضا و غيرها ، تمام ظهور روح است ، پس بتمامه يك روح باشد ؛ ليكن چون نزد عقلا ، « 2 » روح يكى از اجزاى اوست ، پس نسبتى خاص داشته باشد به او و قوا و مشاعر و آلات هر يك مظهر يك اثر خاص از روح است . مثلا باصره اثرى خاص است از روح حيوانى كه در ملتقاى عصبتين ظهور كرده كه ديدن عبارت از آن است فى الحقيقة . نمىبينى كه ميت را تمام اعضا و آلات به حال خود باقى است ، اما چون اثر روح منقطع شده ، نمىبيند و چون روح مربّى بدن است به جهت وصول به مطلب خود ، مثل كسى كه مركب را تربيت كند به جهت رسيدن به منزل خود ، پس ظهور آثار او به حسب احتياج در تربيت و وصول باشد و انحصار قوا و مشاعر بدين سبب باشد . پس تشخص هر فرد ، متشخص به اين علت باشد ؛ و اللّه اعلم .
و چون روح از باقى قوا و مشاعر ممتاز است و هر يك از قوا و مشاعر نيز ممتاز از ديگرى به حسب فعل و اثر خاص ، چنانچه باصره ، همين ادراك روشنيها و رنگها و شكلها مىكند و از اين تجاوز نمىتوان كرد و سامعه ، ادراك آوازها مىكند و بس . و همچنين هر يك در عالم بدن حيوانى به كارى مخصوصند و هويت ايشان و تحقق ماهيت ايشان ، همين است . پس هر يك را نسبتى خاص با شخص باشد ؛ چه هر يك به حسب حقيقت ، اثرى خاصّند از روح و بعضى از قوا و مشاعر اين حال دارند كه در هنگام خواب و بيدارى ، هر دو در كارند و بعضى اين حال را دارند كه هنگام بيدارى در كارند و وقت خواب معزولند . و اينها كه وقت خواب معزولند ، خواص روحند از جهت حيوانيت ؛ و همچنانچه آن قسم ديگر ، خواص روحند از جهت
هامش
( 1 ) . مج : نسبت حقيقت مختلفه ظهور ، روح جزئى است اما به حسب تركيب .
( 2 ) . مج : عقلا يكى .