( [ 51 ] ) . حيرت را گويند در كارى كه نداند وجد و فقد آن را ( پوشنجى ، قواعد العرفاء و آداب الشعراء ، ص 70 ) .
حيرت را گويند كه در حالت سيران و طيران واقع شود ( دارابى ، لطيفهء غيبى ، 6 ضميمه ) .
حيرت را گويند در كارى كه ندانند وجد و فقد آن ( عراقى ، اصطلاحات صوفيه ، ص 573 ) .
اى صبا نكهتى از خاك ره يار بيار * ببر اندوه دل و مژدهء دلدار بيار
( حافظ )
هيچ كارم نيست جز اندوه تو * جان او از ذوق عشق آگاه نيست
( عطار )
اين درد مرا دوا كه داند ؟ * وين نامهء اندُهم كه خواند ؟
( عراقى )
( [ 52 ] ) . مقام حيرت را گويند ( دارابى ، لطيفهء غيبى ، 7 ضميمه ) .
مقام حرّيت را گويند ( عراقى ، اصطلاحات صوفيه ، ص 575 ) .
حرّيت آن است كه بنده در تحت رقيّت و عبوديّت خلق نباشد و اعراض از كلّ و اقبال به سوى خداست ( قشيرى ، رسالهء قشيريه ، ص 150 ) .
حرّيت را گويند از قيد اغيار . نوع ديگر - آزادى : عبوديّت برايان ( ؟ ) حضرت را گويند ، يعنى رضا به قضا دادن كه نه از ادبار ملول و نه از اقبال مسرور گردند كه صفت آزادگان همين است و اين را مقام محبّت ذاتى گويند ؛ اللّهمّ ارزقنا ( پوشنجى ، قواعد العرفاء و آداب الشعراء ، ص 65 ) .
هر چيزى كه در عالم موجود است ، نهايتى و غايتى دارد . نهايت هر چيز بلوغ است و غايت هر چيز حريّت است ( نسفى ، انسان كامل ، ص 132 ) .
اى گروه مؤمنان شادى كنيد * همچو سرو و سوسن آزادى كنيد
( مولوى )
( [ 53 ] ) . حافظ
( [ 54 ] ) . صفت احاطت را گويند ( دارابى ، لطيفهء غيبى ، 6 ضميمه ) .
صفت احاطه را گويند ( عراقى ، اصطلاحات صوفيه ، ص 572 ) .
عبارت از قدرت است ( كاشانى ، اصطلاحات الصوفية ، ضميمهء 348 ) .