( [ 17 ] ) . حال عطيّه آن است كه فرود آيد بر دل به محض موهبت حق از عمل بنده ، قبض يا بسط ، شوق يا ذوق ( كاشانى ، اصطلاحات الصوفية ، ص 352 ) .
هرچه به محض موهبت بر دل پاك سالك راه طريقت از جانب حق وارد مىشود بىتعمّل سالك و باز به ظهور صفات نفس زائل مىگردد ، آن را " حال " مىخوانند . در نقطهء حال كه عبارت از حضرت الهيّت است و به سبب امتداد معنوى كه در ظهور با آن حضرت ملاحظ است ، آن را " آن دايم " و " وقت دايم " مىخوانند ( لاهيجى ، شرح گلشن راز ، صص 23 و 105 ) .
مست شدن از مى محبّت ( دارابى ، لطيفهء غيبى ، 10 ضميمه ) .
حال وارد قلبى است بدون تعمّد و اجتلاب و از شرائط آن ، زوال آن است و گفتهاند حال تغيير اوصاف بنده است ( جرجانى ، تعريفات ، ص 57 ) .
حال نازلهاى است بنده را كه در مواقعى نازل شود و دل را به رضا و تفويض و مانند آن بازگرداند ، پس وقت و حالش را زدوده و مصفّا كند و زائل گردد ( سرّاج ، اللمع ، ص 334 ) .
حال آن باشد كه از انوار غيب به دل رسد . در وقت مصفّا كند . بديههء تجلّى بود ظهور حق به نعت كشف سرّ روح را بىكسب و رسم . حال ، شوق و محبّت است و حقيقت حال جولان نور در دل ( شيخ روزبهان بقلى شيرازى ، شرح شطحيات ، صص 564 و 614 ) .
احوال ، مواهبند و مقامات ، مكاسب . احوال بدون وجود حاصل مىشوند و مقامات به بذل مجهود . و صاحب مقام در مقام جاى گيرد و صاحب حال از حال خود بگذرد و ارتقا يابد ( قشيرى ، رسالهء قشيريه ، ص 32 ) .
معنى موجهاى بركهء اوست * هرچه يا بى زمان زمان ز احوال
( عراقى )
حال خونيندلان كه گويد باز * و ز فلك خون خم كه جويد باز
( حافظ )
حال ما در فرقت جانان و ابرام رقيب * جمله مىداند خداى حالگردان غم مخور
( حافظ )
بىدلى در همه احوال خدا با او بود * او نمىديدش و از دور خدايا مىكرد
( حافظ )