نامرادى جهان بر دل خود خوش كردم * چون تو را از من دلخسته همين بود مراد
اسم [ 22 ] : عبارت از ذات است به اعتبار اتّصاف به وصفى از صفات و نعتى از نعوت .
اسماء ذاتيّه [ 23 ] : عبارت از ذات « 1 » است به وصفى كه اعتبار اتّصاف ذات به آن وصف ، موقوف امرى به غير از محض ذات نباشد ، اما شايد كه به تعقّل غيرى موقوف باشد ، همچو صفت علم كه موقوف است به اعتبار معلوم و عالم علىحده . يا آنكه موقوف به اعتبار غيرى نباشد ، چون صفت حيات كه اتّصاف ذات به آن ، موقوف اعتبار غير ذات او نيست . بيت :
به زيورها بيارايند حسن خوبرويان را * تو سيمينتن چنان خوبى كه زيورها بيارايى
[ 24 ]
اسم اعظم [ 25 ] : اللّه است كه اسم ذات و جامع جميع صفات است از نعوت ذاتيّه و افعاليّه و آثاريّه .
اعراف [ 26 ] : مقام شهود ذات را « 2 » گويند در مظاهر جميع اعيان كائنات به نوعى كه هر دو جانب تقدّس « 3 » و تقيّد را ملاحظه نمايند و عارف در برزخ و حالت متوسطه باشد : "
وَ عَلَى الْأَعْرافِ رِجالٌ
" [ 27 ] . لمؤلفه :
عارف چو به اعراف سر كوى تو آيد * نظّارهكنان روى تو را سوى تو آيد
افق اعلى [ 28 ] : نهايت سيران را گويند بر فلك وجود ، و منتهاى اين در حضرت احديّت « 4 » و عالم جبروت باشد .
افق مبين [ 29 ] : نهايت تكميل نفس است در علوم نظرى و ملكات علمى در طور قلبى به نوعى كه دل عارف هم مرآت اسرار غيب باشد و هم تماشاگاه عالم شهادت ؛ و اين رتبت انبيا و مرشدان را « 5 » ظاهر است :
" وَ لَقَدْ رَآهُ بِالْأُفُقِ الْمُبِينِ "
[ 30 ] .
انانيّت [ 31 ] : ملاحظهء وجود مطلق را گويند در مراتب محسوسه « 6 » يا معقوليّه كه « 7 » مشار اليه به " انا " غير ذات و هويّت مطلقه نتواند بود ، اما ظاهرا محفوف بود به صور تعيّنات و اضافات . بيت :
ز حلاج اين « 8 » انانيّت عجب نيست * كه انا الحق گفتن او بىسبب نيست
امين [ 32 ] : عارف سالكى را گويند كه در طور قلبى به رسوخ اخلاص به نوعى
هامش
( 1 ) . ب : ذاتى
( 2 ) . ب : " را " ندارد .
( 3 ) . ب : جانب نقدى و . . .
( 4 ) . ب : حضرت و احديت
( 5 ) . د : " را " ندارد .
( 6 ) . ب : محسوسيه
( 7 ) . ب : چرا كه
( 8 ) . ب : ز حلاج آن . . .