افسوس [ 49 ] : تأسف سالك را گويند بر فوت اوقات و عزم تدارك ما فات .
افسانه [ 50 ] : ملاحظهء اعمال گذشته را گويند در حينى كه توجه به تكميل نفس در خاطر متمكّن شده باشد . بيت :
افسوس دل افسانهء عشق است و ليكن * باقى به جمالت كه فسون است و فسانه
اندوه [ 51 ] : حيرت سالك را گويند در كارى كه سبب وجدان و فقدان آن پيش او مجهول باشد . بيت :
تا در اندوهت به سر مىبردهام * هر زمان دردى دگر مىخوردهام
آزادى [ 52 ] : خلاصى عارف را گويند از قيود جميع ما سوى اللّه تا حدّ صفات و افعال و آثار . بيت :
فاش مىگويم و از گفتهء خود دلشادم * بندهء عشقم و از هر دو جهان آزادم [ 53 ]
انگشت [ 54 ] : صفت احاطه را گويند به جميع درجات وجود : " قلب المؤمن بين اصبعين من اصابع الرّحمن " [ 55 ] .
اميرى [ 56 ] : اجراى سالك را گويند ، حكم سلطان روح را در مملكت بدن بر رعاياى قواى طبيعى و بر جنود و عساكر طبايع نفس حيوانى . نظم :
در عالم ملك بىنظيريم * و اندر ملكوت هم اميريم
گرچه مرغان عشق بسيارند * همچو عنقا امير مرغانيم
ايمان [ 57 ] : مقدار معرفت را گويند كه به حضرت الوهيّت به حسب تفاوت درجات اعيان ممكنات در دانش باشد و آن به سه قسمت است « 1 » : ايمان يقينى و ايمان غيبى و ايمان حقّى . اول ، علم اليقين ؛ دوم ، عين اليقين ؛ سيوم ، حقّ اليقين « 2 » .
اول مرتبهء عوام است و اين به دو نوع باشد : اول آن است كه به محض تقليد ، اعتقاد مطابق واقع داشته باشد در مراتب نفس كه امّاره و لوّامه و ملهمه است .
نوع دوم آن است كه در مرتبهء نفس مطمئنه و طور قلبى به نور برهان ، اعتقاد صحيح به حق و حقايق موجودات حاصل آيد بر وجهى كه ملكهء عين اليقين را مستدعى گردد . اين مرتبه مخصوص ارباب حدود و رسوم باشد . قسم دوم از ايمان آن است كه چون مرتبهء قوّت نظرى به غايت رسد و به قوّت عملى عين بصيرت به نور كشف و شهود منوّر گردد و ابواب درجات جنّات تجليّات بر روى سالك بگشايند و به خطاب " ارجعى " مشرف
هامش
( 1 ) . ب : " است " ندارد .
( 2 ) . ب : اول را علم اليقين ، دوم را عين اليقين ، سوم را حق اليقين .