هست اين عالمى كه بر در اوست * سر هژده هزار عالم پست
اما طور هفتم طور غيب الغيوب ؛ و اين مرتبهء تجلّى ذاتى است . چون سالك عارف در مسالك سير فى اللّه منتهى گردد به فناى وجود ظلّى و هستى اعتبارى خود ، در سطوت وحدت و حقيقت ذات اقدس و استهلاك ما سوى ، ذات احديّت را مشاهده نمايد و غيب صفات مقدّس ، در آن حال ، نظر شهودش بر هيچ مشهودى نبيند ، بلكه به علم حضورى بقاى ذات را بيند و به حقيقت داند ؛ چرا كه علم و شهود ظاهر مقتضى تعدّد ميان علم و معلوم و عالم است و مستدعى تفرقه ميان مشهود و شاهد و شهود ؛ حال آنكه در اين وقت شاهد در مشهود هالك است و تمامى كشور هستى را سلطان احديّت مالك :
" لِمَنِ الْمُلْكُ الْيَوْمَ لِلَّهِ الْواحِدِ الْقَهَّارِ "
[ 51 ] . درين وقت كه سالك را مجلاى اين تجلّى ذاتى در حضرت علم روى نموده ، حقيقت اين سرّ در عين سر او به ملكوت فلك زحل ظاهر شود ؛ چرا كه رب النوع زحل صفت علم است و اين مرتبه منتهاى سيران سالك است در عروج بر افلاك سير الى الله . نظم :
معراج عاشقى كه فنا در پى فناست * در طور عشق شيوهء رندان كبرياست
نكتهء لطيفه : اكنون چون اين سير و حركت طبيعى و ميل ذاتى سالك به مبدأ دور فلك وجود منتهى گردد ، باز بعد از مرتبهء فناء فى الله به مقام بقاء باللّه منزل و متحقّق شود و ابتداى سير نزولى و عبور بر منازل رجوعى بعد از انتهاى حركات عروجى ، همان سالك عارف را دست دهد و برين تقدير ، سير نقطهء دل بر مدار دايرهء وجود به كمال جمعيّت خود رسد و به همان نسبت كه ترقّى شده بود ، تنزّل بر مراتب تعيّنات عالم غيب و شهادت نمايد و جمال معنى مطلق و رخسار وحدت ذاتيّه را در مرآت صور كثرات علميّه و غيبيّه و در هيئت كائنات عينيّه به تفصيل مشاهده كند و در هر محل به صورت مناسب تماشاگرى نمايد تا تنزّلات و ظهورات معنى بر وفق تنزّلات عالم صورت به ظهور آيد .
برين تقدير و تقرير ، چون ظهور و تنزّلات معنى مطلق در مظاهر جواهر منتهى به ذات جامعهء انسانى است ، همچنين ظهور آن مجالى اعراض و صور كه تابع ذات است ، منتهى به كلمات و اقوال شود و در نشئهء انسانى هويدا گردد ؛ چنانچه بلاغت در مرتبهء اعجاز از كلام فرقانى به لسان بيان محمّدى ظاهر شد :
" الرَّحْمنُ ، عَلَّمَ الْقُرْآنَ ، خَلَقَ الْإِنْسانَ ، عَلَّمَهُ الْبَيانَ "
[ 52 ] . و بر طبع حكمتآموز پوشيده نيست كه از اعراض و لواحق ذات انسانى هيچ امرى در افادهء كمال معنى از كلام انفع و اتمّ نيست ؛ چرا كه هم در حدّ ذات خود او را بر