بدين اعتبار آن را " قلب " نامند جهت سرعت تقلّب او از مقدّمات به مطلوب و قوّت انتقال او از عالم صورت به كشور معانى و از صاحب اين مرتبه اخبار نموده در كلام مجيد كه :
" إِنَّ فِي ذلِكَ لَذِكْرى لِمَنْ كانَ لَهُ قَلْبٌ أَوْ أَلْقَى السَّمْعَ وَ هُوَ شَهِيدٌ "
[ 34 ] .
سوم آنكه چون نفس را قدرت بر تحصيل مطالب يقينيّه و معارف حقيقيّه و رسوخ به مرتبهاى پيدا شود كه شهود چهرهء معنى به عين اليقين نمايد و از شوايب شكوك و ظنون خالص گردد ، و در آن مرتبه آن را " فؤاد " نام نهند و لهذا در كلام ربّانى " شرح " را به " صدر " نسبت كرد كه :
" أَ لَمْ نَشْرَحْ لَكَ صَدْرَكَ ؟ "
[ 35 ] و روايت جمال معنى را به فؤاد اضافت نموده كه :
" ما كَذَبَ الْفُؤادُ ما رَأى "
[ 36 ] و تقلّب اطوار را در حديث نبوى به قلب منسوب داشته كه " قلب المؤمن بين اصبعين من اصابع الرّحمن يقلّبها كيف يشاء " [ 37 ] . لمؤلفه :
قلب مؤمن اگر چه منقلب است * ليك تقليب او به دست خداست
دل عارف چو جام و گردش او * به سرانگشت تابناك قضاست
اما حقيقت دل نزد اين طايفهء اهل تحقيق عبارت است از حقيقت جامعيّت و لطيفهء احاطيّه كه عارف را بر جميع مراتب وجود حاصل گردد كه كمال رتبت انسانى كنايت از آن است و به اين اعتبار كاملان را " اهل دل " گويند و حديث قدسى كه " لا يسعنى ارضى و لا سمائى و لكن يسعنى قلب عبدى المؤمن " [ 38 ] اشارت است به جامعيّت نشئهء انسانيّت كه در بندهء مؤمن از تحقّق به ايمان حقيقى حاصل شود . لمؤلفه :
آن دل كه دروست سرّ اخلاص نهان * حق سرّ نهان خود درو كرده عيان
خلوتگه خاص گشته ز اخلاص دلت * هم جلوه تمام كرده آنجا جانان
و در مسلك ترقّى سالكان اين مرتبه مسمّى به " طور قلبى " است و كنايت بود از صفاى نفس ، جهت مشاهدهء حقايق و معانى از استفاده از مقدّمات حسّى و تصفيهء مرآت نفس جهت تجليّات عوالم قدسى ، چون انشراح صدر سالك درين مرتبهء طور قلبى حاصل گردد ، مرقات ترقى و عروج سلوكش بر درجات ارتقاى فلك زهره ظاهر گردد كه ملكوت آن آسمان ، مبدأ افراح ارواح است .
طور چهارم طور سرى است ؛ و آن بدايت ترقى سالك است به مرتبهء شهود حسن و جمالى كه از چهرهء معانى قدسيّه او را معاين گردد ، قطع نظر از مقدّمات حسيّه و بىعلاقهء نسبت ميان معانى با اعيان خارجى . و اين مرتبه به آن حاصل شود كه نفس را در ادراك نظرى اقتدار تمام باشد و در تحقّق و تخلّق به ملكات عملى به تصفيهء آينهء دل و تزكيه و